پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
...
در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.
سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند .
امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند
و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است .
تيبريوس خنديد و گفت:
چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند
و گفتند: قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد .
اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .
مرشد مي گويد:
قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم ...
"پائولوكوئيلو"
سلام...
دیروز شیراز بودم...
اگر آن ترک شیرازی بـه دسـت آرد دل ما را
بـه خال هـندویش بخشم سمرقند و بـخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافـت
کـنار آب رکـن آباد و گلگـشـت مـصـلا را
فـغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شـهرآشوب
چـنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغـما را
ز عشـق ناتـمام ما جمال یار مستغنی اسـت
بـه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
کـه عـشـق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشـنام فرمایی و گر نـفرین دعا گویم
جواب تـلـخ میزیبد لـب لعـل شـکرخا را
نصیحـت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سـعادتـمـند پـند پیر دانا را
حدیث از مـطرب و می گو و راز دهر کـمـتر جو
کـه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافـظ
کـه بر نـظـم تو افـشاند فلک عـقد ثریا را
That beautiful Shirazi Turk, took control and my heart stole,
I'll give Samarkand & Bukhara, for her Hindu beauty mole.
O wine-bearer bring me wine, such wine not found in Heavens
By running brooks, in flowery fields, spend your days and stroll.
Alas, these sweet gypsy clowns, these agitators of our town
Took the patience of my heart, like looting Turks take their toll.
Such unfinished love as ours, the Beloved has no need,
For the Perfect Beauty, frills and adornments play no role.
I came to know Joseph's goodness, that daily would increase
Even the chaste Mistress succumbed to the love she would extol.
Whether profane or even cursed, I'll reply only in praise
Sweetness of tongue and the lips, even bitterness would enthrall.
Heed the advice of the wise, make your most endeared goal,
The fortunate blessed youth, listen to the old wise soul.
Tell tales of song and wine, seek not secrets of the world,
None has found and no-one will, knowledge leaves this riddle whole.
You composed poems and sang, Hafiz, you spent your days well
Venus wedded to your songs, in the firmaments' inverted bowl
اول رفتیم شهرک صدرا یک مجمتمع تفریحی توریستی در حال ساخت را بازدید کردیم
مهندس معمارش مهندس ایروانی بود همان کسی که دروازه قرآن شیراز و آب نماهای زیبای ورودی شهر را طراحی کرده....
انرژی بسیار زیادی در آن فضا جاری بود...
بعد از شهرک صدرا رفتیم هتل چمران برای قرارداد و ...
شنبه ابهرم...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
...
يک روز کارمند پستي که به نامههايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميکرد
متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي ميگذرد.
ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج ميکردم.
يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کردهام،
اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم.
هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم .
تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد.
نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند.
در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند.
عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت،
تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود:
نامهاي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.
مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه ميتوانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم.
با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم.
من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!...
سلام...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
دوشنبه هجدهم آبان 1388
...
من رقص دخترکان هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم
چون آنها با عشق و علاقه می رقصند
اما پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند...
"دکتر علی شریعتی"
دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد.
وقتی کشیش وارد می شود می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده
و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار داده است.
پیرمرد با دیدن کشیش گفت:
"شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟"
کشیش خودش را معرفی کرد وگفت:
"من در اینجا یک صندلی خالی می بینم گمان می کردم منتظر آمدن من هستید!"
پیرمرد گفت:
"آه!بله...صندلی...خواهش می کنم.در را ببندید."
کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود در را بست .
پیرمرد گفت:
"من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم را به کسی حتی دخترم نگفته ام."
راستش در تمام زندگی من اهل عبادت و دعا نبوده ام تا اینکه چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد.
روزی به من گفت:
"جانی...فکر می کنم دعا یک مکالمه ساده با خدوند است.
روی یک صندلی بنشین.
یک صندلی خالی هم روبه رویت قرار بده.
با اعتقاد فرض کن که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است این مسئله خیالی نیست.
او وعده داده است که:
من همیشه با شما هستم.
سپس با او صحبت ودرد دل کن.
درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت میکنی."
من هم چند بار این کار را انجام دادم وآن قدر برایم جالب بود
که هرروز چند ساعت این کار را انجام میدهم.
کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت ومایل شد تا پیرمرد به صحبت هایش ادامه دهد.
پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند وبه خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد وبه او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد.
کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:
"آیا او درآرامش مرد؟"
"بله.
وقتی من می خواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم او مرا صدا کرد که پیشش بروم.
دست مرا در دست گرفت و مرا بوسید.
وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم متوجه شدم که اومرده است.
اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد.
معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود وسرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود .
شما چطور فکر می کنید.؟
"کشیش در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت:
"ای کاش!ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم."
سلام...
فردا عازمم...
ماموریت به بوشهر...
دریا و مرغان دریایی و ...
برقرار باشید و در راه ...
یاحق...
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
...
راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانک بنده است به خدای تعالی راه است.
به هر راهی رفتم قومی دیدم .
گفتم:
بار خدا مرا به راهی بر که من باشم و تو خلق در آن نباشند.
اندوه در پیش من نهاد.
گفت:
این اندوه باری گران است خلق نتوانند کشید...
"ابوالحسن خرقانی"
آموخته ام ... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آموخته ام ... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا شاد كردي .
آموخته ام ... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند
آموخته ام ... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ، بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ، و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .
سلام...
داستان ِ پست قبلی تقدیم شده بود به کسی که در قلبم جای دارد با اینکه دور است از من...
دیروز دیدم که آن عزیز پیام را دریافت کرده . چرخ زنان و دف زنان به اقیانوس رفته...
تله پاتی ِ خوبی بود...
تاندول ِ آشیل پاشنه ی پایم کشیده شده و تاندنیت گرفتم به گفته جناب متخصص ارتوپدی...
آمپول و قرص و پماد به لیست اسپری های تنفسی و قرصهای قبلی اضافه شد ...
دو سه روزی نباید راه بروم...
مسنجر هم که از دیروز قاط زده است ...
در این تارنما میتوانید گفته های جناب ابولحسن را مرور کنید و در این تارنما نیز میشود برای دمی به لقمه نانی دعوت شد و ارام گرفت...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
شنبه نهم آبان 1388
... آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ...
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم میزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که
مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند.
نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد.
=صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميکني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را
به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
= دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد.
تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست.
نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
سلام...
ماموریت بودم...
تازه رسیدم...
ماهان ، بم ، زاهدان ، بیرجند ...
در ماهان بر آستان شاه نعمت الله ولی وارد شدیم...

حضرت حافظ در گوشمان زمزمه کردند:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دمی را با حضرت ِ شاه در خلوت سپری کردیم...
بعد از ماهان به بم رفتیم و در بم شبی را اطراق کردیم...
در زاهدان نشانه ای روشن بر ما ظاهر شد...
عزیزی که بیش از دو هزار کیلومتر با ما فاصله داشت را دیدیم ...
خواسته ای مطرح شد و من مبهوت از این مکاشفه...
بیرجند نیز تداعی خاطرات سال گذشته را داشت برایمان...
کویر و سبکی ش هم که همیشه یارمان بوده است...
گرد ميخانه دل بجان گرديد
همچو رندان بجان روان گرديد
گر چه مخمور بود مستي شد
اينچنين بود آنچنان گرديد
گرد كنج خراب گشت بسي
گنج پنهان بر او عيان گرديد
تا نشاني ز بي نشان يابد
نام را ماند و بي نشان گرديد
لطف معشوق ما كرم فرمود
مونس جان عاشقان گرديد
قسم علم بديع را خوانديم
آن معاني بما بيان گرديد
در مقامي كه نعمت الله است
گرد آن در كجا توان گرديد
"شاه نعمت الله ولی "
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
شنبه دوم آبان 1388
...
الهی خلق شکر نعمتهای تو کنند و من شکر تو را ، نعمت بودن توست...
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!
سلام...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
پنجشنبه سی ام مهر 1388
...
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد
و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالمه اش گوش مي داد.
پسرك پرسيد:
خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد:
خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم.
در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:
پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند ...
سلام...
امید که بتوانیم عملکردمان را بسنجیم و در آخر لبخند بر لب داشته باشیم...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
