تبليغاتX
نارایانا

شنبه هشتم بهمن 1390

...

 

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!!!

 

سلام...

برقرار باشید....

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم بهمن 1390

... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...


 

در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟

پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند .

رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند !


سلام...
جمعه صبح رفتیم میدان تیر...
جایی که همه شکارچی ها میروند برای تنظیم دوربین تفنگ هایشان...
ابتدا با ShotGun تیراندازی کردیم البته اسلحه ما جهت جواز در انبار اسلحه و مهمات ارتش است و ما با تفنگ جناب مهدی خان ان یار سفر کرده و دور از ما شلیک بسیار کردیم...
از انجایی که دوستان همه گلوله زن اورده بودند از جمله حضرت پدر بعد از اینکه تمام فشنگهای تفنگمان تمام شد به سراغ کالیبر 92/7 حضرت پدر رفتیم تمامی فشنگهایی را که ایشان اورده بودند به اتفاق ایلیا شلیک کردیم...
با تفنگ 308 و تفنگ 06-30 هم به هدف ها تیراندازی کردیم...
روی هم رفته خوب بود خصوصا ان قسمتی که هدفی پیشنهاد شد و قرار شد به نوبت تیراندازی شود و هرکس توانست بزند جایزه بگیرد...
تیرهای اول همه به خطا رفت از جمله تفنگ 270 رمینگتن...
در مرحله دوم اخرین نفر بودیم که شلیک کردیم ولی از جایزه خبری نشد...
دوستان ِ خوب و جدید پیدا کردیم و انرژی مثبت فراوانی اندوخته کردیم...
در عکسی که گذاشتیم از جلو ShotGun بر روی 92/7 حضرت پدر جلوه گری میکند و بعد از ان 270 و
92/7 وجلوتر از همه 308 دوست داشتنی ست که حسابی خوشمان امد از این تفنگ...


این حکایت استالین ما را یاد یک حکایت دیگر میاندازد که یکی از دوستانمان که به مسکو رفته بود تعریف میکرد...
میگفت در مسیر راه اهن سیبری خط راه اهن در یک دشت کاملا صاف ناگهان یک  نیم دور کامل به قطر یک کوه میزند وشما میبینید که قطار به جای مستقیم رفتن دور میزند و بعد از مدتی دوباره در مسیر قرار میگیرد...
وقتی دوست ِ ما سوال کرده بود علت چیدمان اینگونه ی خط راه اهن را گفته بودند اینجا معروف است به شصت استالین...
داستان از این قرار است که در جنگ جهانی دوم استالین دستور میدهد یک خط اهن ساخته شود برای تامین لجستیک نیروهای درگیر با ارتش نازی بعد از مدتی سراغ میگیرد ،می گویند مهندسین در حال نقشه کشی بهترین و کوتاه ترین مسیر هستند
استالین عصبانی به محلی میرود که مهندسن بودند و یک خط کش را بر میدارد و سر خط را میگذارد روی مسکو خط میکشد به سوی نیروها در سیبری خط کش کوتاه بوده ودر نیمه راه خط کش رابر میدارد و بعد از انگشت شصتش که روی نقشه بوده و خط کش را نگه داشته بوده میگذارد و ادامه خط را میکشد و می گوید راه اهن را از این مسیر ریل گذاری کنید...
محلی که خط کش تمام شده و دوباره نقطه اغاز بقیه راه بوده خودکار از روی انگشت شصت ِ استالین رد شده و از انجایی که همه دیکتاتورها انسانهای خوب و دل نازکی هستند مهندسین دلشان نیامده دل ِ جناب ِ استالین را بشکنند...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...

آرزو بعد از بسطام و خرقان به مشهد رفت و زلزله را هم در حرم به خوبی حس کرد و برگشت...
انرژی مثبت به خوبی در زنجیره مشاهده میشود ...
ساعتی پیش داشتیم با بامزی حرف میزدیم این حکایت را نقل کردیم برایش گفتیم شما هم بخوانید...

به کوچه ای وارد میشدم که پیرمردی از ان خارج میشد.
پیرمرد گفت: نرو ، بن بست است...
گوش نکردم و رفتم ...
بن بست بود...
برگشتم ...
به سر کوچه که رسیدم ...
پیر شده بودم...

ادم موفق کسی نیست که همه چیز را تجربه میکند...
کسی ست که از تجربه دیگران استفاده میکند...

برقرار باشید و در راه ...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   •