سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
... قانون سنگی ...
سنگ ها موجودات عجیبی هستند. آنها کاری به کار همدیگر ندارند. شاید هزاران سال کنار هم زندگی کنند، اما یاد گرفته اند در دل هم جا نشوند و برای یاد گرفتن این کار هیچ کلاسی نرفته و هیچ دوره ای ندیده اند.
آنها زمان های متمادی چشم هایشان را به یک نقطه خیره می کنند و از این کار خسته نمی شوند.
تنها، سنگ های دوروبر یک سنگ، کمی به فکر او هستند.
برای اثبات این نکته کافی ست از میان انبوه سنگ ها یک سنگ را بیرون بکشی.
آن وقت می بینی سنگ های همسایه سری تکان می دهند و چشم هایشان را از نقطه ثابت قبلی برداشته و به نقطه جدید خیره می کنند...
سنگ ها یاد گرفته اند به هیچ چیز دل نبندند.
موجوداتی که از هر کجا می آیند و روی سنگ ها می نشینند،
بعد از مدتی باد آنها را با خود به جای دیگر می برد در حالی که سنگ ها عین خیالشان نیست.
حتی موجودات ریز و درشتی که بعد از میلیون ها سال خود را با زور به سنگ ها می چسبانند، وقتی موفق نمی شوند خود را در دل آنها جا کنند، از شدت عصبانیت و برای انتقام، شکل خود را روی آنها کنده کاری می کنند...
در قانون سنگ ها آمده:
"هیچ سنگی حق دلتنگ شدن ندارد"
این قانون می گوید اگر سنگی گاهی دلتنگ شد سنگ های دیگر موظف اند او را از جمع خود بیرون کنند و برانند. چنین منظره ای را می توان در اطراف یک رودخانه مشاهده کرد. وقتی سنگی در بستر رودخانه از راه دور می آید و برای سنگی کنار رود که در گل فرو رفته، دست تکان می دهد و به او سلام می کند، و به سرعت از محل دور می شود، سنگ در گل مانده دلش برای او تنگ می شود و درست همین جاست که سنگ های دیگر با بی رحمی او را هل می دهند و داخل آب می اندازند. چون دیگر بین آنها جایی برای او نیست.
هر چند آنها به طور کاملا منطقی بی رحمی خود را ثابت می کنند اما ناخواسته سنگ در گل مانده را که حالا دیگر جاری شده است، به آرزویش می رسانند...
سلام...
این قانون سنگها در جوامع متمدن بشری امروزی دیده میشود ...
یک جاهایی اعمال این قانون برای یک نفر یا گروهی خوب میشود . برای عده ای خوشایند نیست...
این قانون دلتنگی سنگها را خیلی از شماها درک کردید ...
خیلی ها هم به آرزوهایشان رسیده اند ...
نمیدانم اجرای این قانون به مذاق چند درصد خوش/ناخوش امده است ولی از نتیجه اش راضی هستم...
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم...
سارای قصه ی ما زمانی که از خانه خارج شد به سوی تهران و معاینه پزشکی دچار تشنج شد و اوج تشنجش در مطب دکتر بوده که به ناچار با تزریق دیازپام تلاش کردند با کم کردن سطح هوشیاری اش تشنج را کنترل کنند ولی با وجود گذشتن یکساعت از تزریق آمپول اتفاقی نمی افتد و حتی تشنجش بیشتر میشود ،دکتر اعلام میکند اگر تا صبح این وضع ادامه داشته باشد باید سارا را بستری کنند...
وقتی پدر و مادر ، سارا را از مطب بیرون می اورند تشنج ها کم و کم تر میشود
و در هتل کاملا به خواب میرود خوابی بدون تشنج ...
هزار و یک دلیل برای این اتفاق میتواند وجود داشته باشد که یک دلیلش بر ما محرز شده است ...
انرژی کیهانی که از کائنات درخواست شده توسط همه ی شما بزرگوارن رسیده است به سارا و نشانه هایش به وضوح دیده میشود ...
ضمیر ناخودآگاه ِ سارا روند خوب شدنش را با این انرژی هماهنگ کرده و نسبت به دکتر و دارو واکنش نشان میدهد ...
قرار است فردا گوسفندی توسط خانواده سارا عقیقه شود ، به نمایندگی از شما به هنگام
پخت و تقسیم کردنش حضور خواهیم داشت و نیت میکنیم که هر نیتی در دل دارید
به شرط اینکه به صلاحتان باشد روا شود ...
برقرار و بی قرار ...
و همچنان در راه ...
یاحق...
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391
... از هر کرانه تیر دعا کردهام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سماع الله، موجب هیبت است و هیبت سبب فنا و غیبت است.
و سماع الرّحمن الرّحیم، موجب حضور به حضرت است
و حضور سبب بقا و قربت است
پس هر که در سماع الله است، در کشف جلال مدهوش است،
و هر که در سماع الرّحمن الرّحیم است، در بسط جمال بیهوش است!
"شیخ احمد سمعانی"
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
سلام...
حمد و سپاس خدای عزوجل را که طاعتش موجب حرمت است و به شکر اندرش مزید نعمت...
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
زبان قاصر است از اینهمه لطف و بزرگی انسانهایی که در این زمانه ی دروغ و ریا هنوز راه و رسم انسانیت را بلدند و روزگار با عطر نفسشان ایام را میگذراند...
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
خبر امد خبری در راه است...
خبرهایی در راه است...
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
صاحب نظران نظر کردند به سارا و مقبول طبعشان شد سلامتی سارا...
بسم الله الرحمن الرحیم...
بسم الله نام آن پادشاهیست کی میلان دلهای عشاق بدرگاه اوست و هیجان جانهای مشتاق ببارگاه او...
قلم حکمت او صورت آدم و هیات عالم را نگاشته ، و کرم نعمت او همه را در مهمان خانه ی انس داشته...
مرقع پوشان جوامع صوامع خانقاه پیروزه ی افلاک از هیبت جلال او سر بر زانو نهاده ، و دردی کشان خرابات خراب حال از دور جام وصال او در پستی افتاده...
"سیف الدین باخرزی"
با نامش و با یادش شروع کردیم و قرارمان دیدن نشانه یا نشانه هایی بود که نشانمان دهد که نیروی عظیم ِ عشق میتواند تمام معادلاتی را که انسان امروزی می بالد به کشفشان را زیر سوال ببرد قرارمان این بود که تا شب نوزدهم از چله ی عشق ،دخترک قصه ی ما به نیروی عظیم زنجیره عشق پاسخ دهد و این نشانه ها از شب هفتم شروع شد ...
دو شب پیش بود که دوستی خندان امد و گفت که یکی از دوستانش در معبد دالای لاماِ تبت ساعتی قبل تماس گرفته و این عزیز هم از سارا گفته بود و نتیجه اش نوشتن مشکل سارا بر روی کاغذ بود و تحویل آن به راهبی در معبد که وظیفه جمع اوری درخواستها را بر عهده داشته است و جالبترش وقتی بوده که میان ان همه کاغذ از ادمهایی که از سراسر دنیا در ان لحظه در معبد حضور داشتند برای وصل شدن به زنجیره ی انرژی هفتصد راهب بودایی فرو رفته در روزه ی سکوت ،کاغذ سارا بدون اینکه داخل بقیه نامه ها گذاشته شود یک راست به داخل معبد برده میشود...
انقدر بزرگ و وسیع شده زنجیره ی که تشکیل دادید که فقط میتوانیم بایستیم و تا کمر خم شویم و تعظیم کنیم به همه ی ادمهایی که ادم بودن را هنوز با خود اینطرف و انطرف میبرند...
الهی اگر نظر فاسقان بر زر و سیم است و نظر صادقان بر خوف وبیم است
اما نظر عبدالله بیچاره بر نوزده حرف بسم الله الرحمن الرحیم است.
بسم الله نام ملکی ست که این گنبد رفیع درگاه اوست.
خورشید عالم آرا چون جام جهان نما به حکمت اوست.
هیکل ماه گاه چون لعل زرین و گاه چون درع سیمین به قدرت اوست.
هر کجا عزیزی ست آراسته ، خلعت اوست.
و هر کجا ذلیلیست خسته ، تیر حکمت اوست...
"خواجه عبدالله انصاری"
بسم الله الرحمن الرحیم ...
سارا بعد از 5 سال چند شبی ست که در خواب اصلا تشنج ندارد...
بسم الله الرحمن الرحیم ...
سارا برای اولین بار زمانی که مادر برای انجام حرکات کششی که سالهاست هر روز و شب انجام میدهند ( کاری را که مغز نمی تواند دستور انجام دادنش را به دستها و پاها بدهد )وقتی که کمرش را صاف کردند و نگهش داشتند و میخواستند دست را سپر کنند در جلوی سینه که نیفتد ، واکنش نشان داد و دستانش را به جلو کشید و نگذاشت سرش( مانند تمام ان لحظاتی که در گذشته اگر حواسشان نبود سرش به زمین میرسید ) زمین را لمس کند ...
بسم الله الرحمن الرحیم ...
سارا بعد از سالها یک حرکت ِ ارادی نشان داد از خود دو شب پیش ...
و امروز هم وقتی پیشش بودیم و انرژی اش را تخلیه کردیم ، گریه کرد ...
کاری که به ندرت انجام میدهد ...
بیست روز پیش قبل از اینکه ببینیمش ، زمانی که پدر در حمام میخواسته بلندش کند سر خورد و پایش شکست و یک هفته طول کشید که گریه اش گرفت و متوجه شدند که اتفاقی افتاده و بعد دکتر گفته بود یک هفته است پایش شکسته است و گچ گرفته بودند پا را...
و کمتر از دو ساعت پیش سارا باز گریه کرد اینبار نه بخاطر شکستگی که ...
شنبه و یکشنبه سارا به تهران می اید و به نزد پزشکش میرود...
منتظر خبرهای خوب باشید ...
لحظه به لحظه ...
همچنان که در راه هستید و در سماع
لبخند بزنید و
روی ماه ِ خداوند را ببوسید...
یاحق...
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
... سارا ...

در این هفت روزی که گذشت تشنج هایش به کمترین مقدار رسیده است و خوابهایش طولانی تر شده است...
یا هوالشفا ...
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

سلامی دوباره...
امروز شنبه 91/2/16 صبح سارا بعد از چهل ساعت خواب عمیق بدون تشنج...
نشانه ها کم کم ظاهر میشوند...

سارا چند روز قبل از بیماری (5 سال قبل ) ...
ادامه مطلب

