سه شنبه سی ام بهمن 1386
... می پرستی ...
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
"حضرت حافظ"
این روزها بد جوری سرم شلوغه از ساعت 5 صبح تا 8 شب توی ترافیک و
مکانهای مختلف و انسانهای متفاوت سرگردانم...
نشانه ای که دو سه روزی است با من همراه است از جناب حافظ است...
رند عالم سوز را با مصلحت اندیشی چکار
کار ملک است آنکه تدبیر و تحمل بایدش
دوستان مانند همیشه لطف دارند به نارایانا ولی من معذورم از پاسخ دادن
به الطافتان ، اینرا در توضیحات وبلاگ هم نوشتم در مورد لینک هم نارایانا
هیچ وبلاگی را لینک نمی کند مگر اینکه دلش بگوید...
میدانم با خواندن این نوشته ها اخم هایتان در هم می رود ولی...
عشقست...
هو...
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
... تنگدستی ...
تنگدستی نه تنها برای اندیشه ٬
بلکه برای هنر نیز آموزگار خوبی ست...
"رومن رولاند"
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
... لحظه ...
هر لحظه را چنان سپری کن گوئی که آخرین لحظه است...
و کسی چه میداند شاید که آخرین لحظه باشد...
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
... حجب و حیا ...
حجب و حیا نه تنها آرایش است ٬ بلکه نگهبان فضیلت است
"ادیسون"
حیرتیم اما به وحشت ها هم آغوشیم ما
همچو شبنم با نسیم صبح خاموشیم ما
هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست
چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما
شور این دریا فسون اضطراب ما نشد
از صفای دل چو گوهر پنبه در گوشیم ما
خواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق
از نی مژگان خود چون چشم خس پوشیم ما
بحر هم نتواند از ما کرد رفع تشنگی
جوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما
گاه در چشم تر و گه در مژه گاهی به خاک
همچو اشک ناامیدی خانه بر دوشیم ما
شوخ چشمی نیست کار ما به رنگ آینه
چون حیا پیراهنی از عیب می پوشیم ما
چشمه ی بی تابی اشکیم از طوفان شوق
با نفس پر می زنیم و ناله می جوشیم ما
مرکز گوهر برون گرد خط گرداب نیست
هرکجا حرفی از آن لب سرزند گوشیم ما
کی بود یا رب که خوبان یاد این بیدل کنند
کز خیال خوش دلان چون غم فراموشیم ما
دوستان اظهار لطف داشتند در پست قبلی به مانند همیشه٬ این حقیر هم
در حد سواد خود عرض ارادت نمود...
انسانها چه زود رنگ عوض میکنند ، این حرفی بود که دیروز به دوستی زدم
امروز شاهد رنگ بازی انسان نمایی بودم...
و البته نشانه هم امروز اینرا گفت به من....
خدا کند تا آدم نشدیم ، دنیا به ما رو نکند...
امشب در نزد جوانان نسل سومی شب عشاق است...
عشقست...
دو رکعت نماز عشق و دو رکعت نماز شکر به درگاه معشوق میهمان شویم...
یا صمد...
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
... زایشگاه ...
تاکسي:
دربست !
سکوتم باردار است
زايشگاه!...
من نمی دانم دنیا در موردم چه فکر میکند
ولی خود را همچون کودکی میدانم
که در کنار ساحل دلش را به یافتن صدفها و سنگریزه ها
خوش کرده است ، حال آنکه اقیانوس حقیقی در پیش رویش،
بوده و هست...
"نیوتن"
این نشانه امروزم بود با دو افغانی در بیرون شهر٬ توی جاده ای که کسی نبود
و من که آشنایشان شدم و سگی که دو بار آشنایم شد...
و این شعر که بسیار آشنا نمود امروز بر من...
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا ...
یا قابض...
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
... یاحی و یاقیوم ...
نامه ای در جیبم
و گلی در مشتم پنهان است
غصه ای دارم با نی لبکی...
سر کوهی گر نیست
ته چاهی بدهید
تا برای دل خود بنوازم...
عشق ٫ جایش تنگ است...
...
دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه اش صحرا و انگشتش قلم
میزند حرفی به دست خود رقم
گفت کی مفتون شیدا چیست این
مینویسی نام بهر کیست این
گفت مشق نام لیلا میکنم
خاطر دل را تسلا میکنم
گر میسر نیست ما را کام او
عشق بازی میکنم با نام او
دلت گرفته...
دل میگیره...
اگه دل داشته باشی میگیره...
میخوای دلت وا بشه...
چشماتو ببند...
چی می بینی...
هیچکس...
یاحی و یاقیوم...
این نشانه امروز بود...
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
... عاشقی ...
آنان که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشه چشمي به ما کنند
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد که از خزانه غيبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نميکشد
هر کس حکايتي به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست
آن به که کار خود به عنايت رها کنند
بي معرفت مباش که در من يزيد عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالي درون پرده بسي فتنه ميرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکايت دل خوش ادا کنند
مي خور که صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتي که به روي و ريا کنند
پيراهني که آيد از او بوي يوسفم
ترسم برادران غيورش قبا کنند
بگذر به کوي ميکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خير نهان براي رضاي خدا کنند
حافظ دوام وصل ميسر نميشود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند

خداوند یکی است او در همه جا حاضر است
قادر مطلق است بر هر چیزی واقف است
و آفریننده همه گیتی
اوست هر آنچه در گذشته بوده است
و هر آنچه در آینده خواهد بود
اوست که بر همه گیتی فرمانروایی میکند
و اوست که وجود ِ پاکش همه خیر است و برکت
بزرگترین ِ بزرگان
به او درود می فرستم

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که :
خدا در قلب من است،
شایسته تر آن که گفته آید :
من در قلب خداوندم...
یاجمیل ٬ یاجمال ...
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
... نیکی ...
انسان نمي تواند به همه نيكي كند،
ولي مي تواند نيكي را به همه نشان دهد.
"رولن"
کاش می شد جای غم شادی کشید
شبنمی بر برگ آزادی کشید
کاش می شد جای استخری بزرگ
برکه ای در پشت آبادی کشید
کاش می شد با قلم موهای عشق
تا خدا یک معبری، راهی کشید
...
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
... رفتن رسیدن است ...
پشتش سنگين بود و جاده هم طولاني.
آهسته آهسته مي خزيد, دشوار و كُند و دورهاهميشه دور بود.
سنگ پشت از تقديرش متنفر بود.
و سرنوشت را به اجبار بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد.
سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت:
« اين عدل نيست. اين عدل نيست.
كاش باري بر پشت نداشتم , رسيدن هيچ گاه نخواهد رسيد ...»
در لاك سنگي خود خزيد و مايوسانه ادامه داد.
پس او را از زمين بلند كردند و زمين را نشانش دادند .
كره اي كوچك بود, در فضايي نا متناهي.
به اوگفت:
نگاه كن. ابتدا و انتهايي نيست .
از رسيدن شروع نكن.
به رفتن بيانديش.
هر بار كه ميروي, رسيدي
و باور كن آنچه كه روي دوش توست تنها لاكي سنگي نيست.
تو پاره اي از هستي را بر دوش ميكشي.
پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را روي زمين گذاشت.
ديگر نه بارش سنگين بود و نه راهها دور و بي انتها.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
« رفتن, رسيدن است»
بعد هم پاره اي از او را با عشق به دوش كشيد.
آب كم جو,
تشنگي آور به دست.
داشتم توی ترافیک و خستگی غرق میشدم که دکمه ضبط را فشردم
ناگهان آوازی برآمد از سید خلیل ،گفتی کدام سید خلیل،
سیدخلیل عالی نژاد ... من ماندم و نشاط و طراوت و شعری که میخواند...
از هر کرانه تیر دعا
کرده ام رها
باشد کز آن میانه
یکی کار گر شود...
این هم نشانه ای دیگر...
چند ساعت بعد با پیرمردی نورانی که چند روزی است میشناسمش
روبرو شدم بعد از سلام گفتم امروز روز ِ خوبی بود...
با صورتی برافروخته نگاهم کرد...
وگفت:مگر روز بد هم وجود دارد ،همه روزهای خدا خوب است...
لبخندی زدم و گفتم منظورم از نظر اقتصادی بود...
گفت بنشین تا حکایتی بگویمت و من هم که همیشه در انتظار معلمم...
و اما حکایت...
دو دوست بودند به نامهای شیخ حسن و شیخ حسین...
بسیار با یکدیگر رفیق و صمیمی...
این دو یار گرمابه و گلستان روزی با هم قراری میگذارند...
که هر که زودتر دارفانی را وداع گفت به خواب آن یکی بیاید از آن عالم بگویدش...
در یکی از روزهای بهاری شیخ حسن و شیخ حسین
با هم به صحرا رفتند برای گردش و شیخ حسن
با دیدن آن همه طراوت و سر سبزی ناگهان اواز سر داد که
به به چه روز خوبی است...
دست بر قضا همان روز شیخ حسن دارفانی را وداع گفت...
و از آنروز به بعد شیخ حسین منتظر وفای به عهد دوستش بود...
پنج سال طول کشید و شیخ حسن به خواب رفیقش نیامد...
دیگر شیخ حسین داشت ناامید می شد که شبی رفیق شفیقش به خوابش آمد.
شیخ حسین با گله مندی گفت :ای دوست تو عهد را به جا نیاوردی
قرارمان این نبود ،تا به حال کجا بودی...
شیخ حسن گفت:ای رفیق و دوست عزیزم من در تمام این مدت داشتم جواب
نکیر و منکر را میدادم و شب اول قبرم تا به امروز ادامه داشت...
شیخ حسین گفت برای چه ، مگر چه کرده بودی در این دنیای فانی...
گفت:به یاد داری آنروزی که من قبض روح شدم ،در آن هوای پاک و
صحرای سرسبز گفتم که چه روز ِ خوبی است...
دوستش گفت : آری...
شیخ حسن گفت : من از زمانی که مرده ام تا کنون دارم
جواب این حرف را پس میدهم که...
مگر روز ِ بد هم توسط خداوند رب العالمین آفریده شده که تو اینچنین گفتی...
آخر شب که داشتم بر می گشتم خانه ٬سربازی را دیدم که
کوله انفرادی اش بر دوش و ساکی بر دست راه می رفت...
سوارش کردم و آشنایش شدم...
یا لطیف...
جمعه نوزدهم بهمن 1386
... اشک سنگ ...
جوانمردی در صحرایی می گذشت .
سنگی را دید که به سان قطره های باران پیوسته ازو اشک همی چکید .
ساعتی در آن نظر می کرد ...
رب العالمین از کرامتِ آن دوست ٬سنگ را به آواز آورد .
سنگ گفت :
هزاران سال است که خداوند مرا بیافرید و از بیم قهر ِ او و سیاست خشم او
چنین می ترسم و اشک حسرت همی ریزم ...
آن جوانمرد گفت :
بار خدایا ! این سنگ را ایمن گردان .
جوانمرد برفت ، چون باز آمد همچنان قطره ها می ریخت .
در دل او افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر ِ خدا !
سنگ به آواز آمد که :
ای جوانمرد !
مرا ایمن کرد ،
اما در اول اشک همی ریختم از حیرت و بیم عقوبت
و اکنون همی ریزم از ناز و رحمت...
ناز و رحمتش دارد با نشانه هایی همراه میشود ٬
سفره ای پهن شده است و یکی از استادانم بانی اش شده
امید که غذایی هم به من برسد ...
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
... یاحی و یاقیوم ...
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد...
اون یه اكواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت كرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت
و در قسمت دیگه یه ماهی كوچیكتر كه غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی كوچیكه تنها غذای ماهی بزرگه بود
و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد...
او برای خوردن ماهی كوچیكه بارها و بارها به طرفش حمله می كرد،
اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد.
همون دیوار شیشه ای كه اونو از غذای مورد علاقش جدا می كرد.
بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی كوچیك منصرف شد.
او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواریوم و خوردن ماهی كوچیكه كار غیر ممكنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز كرد
اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی كوچیكه حمله نكرد.
اون هرگز قدم به سمت دیگر اكواریوم نگذاشت.
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت،
اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.
یه دیوار كه شكستنش از شكستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود.
باورش به محدودیت.
باورش به وجود دیوار.
باورش به ناتوانی.
نتیجه :
ما هم اگه خوب توی اعتقادات خودمون جستجو كنیم،
كلی دیوار شیشه ای پیدا می كنیم كه نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه
و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند...
می گویند سواره از پیاده خبر ندارد راست گفته اند،
بارها کنار خیابان در حالتهای مختلف جوی ساعتها ایستاده ام
و هیچ سواره ای از حالم خبر نداشته است...
دوستی داشتم در زمان تحصیل همیشه موقعی که پیاده بودیم و
سواره ها از حالمان آگاه نبودند اینگونه با خدا زمزمه میکرد
خدایا برسون یه آشنا...
هیچوقت هم یک آشنا نرسید که سوارمان کند...
امروز، روز ِ آشنا شدنم بود برای دیگران...
پیرمردی خمیده با پایی که بر اثر جفای روزگار کمی می لنگید
و عصایی به قدمت سن و سال خودش از میان همه آشناها
آشناتر بود...
و نوشته ای که آشنا می نمود با من...
گر تو آسان گیر باشی
کارها دشوار نیست...
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
... روانشناسی ...
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد.
با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که
بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد.
نیم دو جین روح را در خورجین ریخت.
نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت.
هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست
که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ تنابنده ای
که توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد.
دیگر داشت خسته می شد.
تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت،
هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند.
دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود
که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد.
کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد.
مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد،
به او گفت:"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
" از روی تجربه ام گفتم.
ببین من فروشنده دوره گردم.
خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم .
در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شناختم.
چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن،
نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی !
هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !"
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
مرد با دست به پاهایش زد و گفت:
"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"
امروز عصر خسته توی ماشین نشسته بودم ٬ یک وانت جلوی
ماشینم پارک بود با چشمانی نیمه باز دیدم چیزی پشت شیشه
عقبش نوشته شده با ماژیک ، کمی نیم خیز شدم و چشمهایم را
بازتر کردم ، نوشته بود...
خدا دوستت دارم...
شنبه سیزدهم بهمن 1386
... جذبِ حق ...
ابو سعید ابوالخیر درباره جذبِ حق چنین گوید :
" خدای را به هر روز سیصد و شصت نظر به دل بنده خویش است
تا بنگرد که آیا دلِ بنده هیچ به سوی او می نگرد .
اگر بیند که دلی بنده نگران اوست ،
افزونیش بخشد و به زیادت ها و روشنی ها اکرامش کند
و دلش را به سوی خویش کشد و هر که را جذبه ای از جانب بالا نباشد
کارش نظام نگیرد و حالش سامان نپذیرد.
" آنگونه که مشایخ گفته اند :
کششی از سوی حق ، بهتر از همه عبادتهاست که پرنیان و آدمیان کنند
در کشش افتی رَوِش گم گرددت
گر بوَد یک قطره ، قُلزُم گرددت
جمعه دوازدهم بهمن 1386
... مصاحبه با خدا ...
I dreamed I had an interview with God
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد...
God smiled. ?My time is eternity
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered
پاسخ داد:
That they get bored with childhood
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف میکنند.
That by thinking anxiously about the future
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي میرند
and die as though they had never lived
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند.
we were silent for a while
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم...
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بدانند؟
To learn they cannot make anyone love them
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبورکنند که دوستشان بدارند.
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند.
To learn that it is not good to compare themselves to others
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند.
To learn to forgive by practicing forgiveness
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد
تا زخمي در قلب کسي که دوستش دارید ایجاد کنید
and it can take many years to heal them
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نياز و خواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
God smiled and said,Just know that I am here... always
فقط اين که بدانند من اين جا و:
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد
با آن ها هستم...
براي هميشه...
رفتم به سراغ استاد ِ نقره کار و نگین ِ چشم ببر اهدایی
از معبد نارایانا را نشانش دادم و گفتم یک پایه خوب میخواهم
برایش٬ با دیدن نگین استاد گفتند نگین ِ چشم ببر از برای
خرداد ماهی هاست...
گفتمش عجب داستانی ست...
زنگ زدم به آن عزیز ، پرسیدم که شما بهنگام خرید ِ نگین از معبد
حرفی٬ سخنی زدید ، با کسی یا نشانه ای از من گفتید، فرمودند نه...
انگشتر الان در دستم است...
با پایه ایی به زیبایی خودش...
این هم نشانه ای دیگر...
نشانه ها روز به روز واضح تر میشوند...
فیلم یک تکه نان ساعت 10صبح پخش نشد
گویی دیروز اشتباه ساعتش را اعلام کردند
امشب ساعت 11 در برنامه صد فیلم پخش میشود...
با عرض پوزش(ازطرف خودم و ...)
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
... 25 دقیقه مانده ...
اونا دارن چوبه ی دار و علم می کنند
25 دقیقه ی دیگه وقت دارم
25 دقیقه ی دیگه تو جهنم ام
24 دقیقه ی دیگه وقت دارم
خب یه کم لوبیا پخته بهم دادن تا گشنه نمیرم
23 دقیقه ی دیگه وقت دارم
میدونی...!هیچکی ازم نمی پرسه چه حالی دارم
22 دقیقه ی دیگه وقت دارم
به فرماندار نامه نوشتم،به اون لعنتی،
اوخ همش 21 دقیقه ی دیگه
به شهردار تلفن زدم،نیست،رفته نهار
20 دقیقه وقت دارم
کلونتر میگه دوست دارم ببینم چه جوری میمیری
19 دقیقه وقت دارم
بهش خندیدم،تف انداختم تو صورتش
18 دقیقه وقت دارم
به قاضی تلفن زدم،التماس کردم
17 دقیقه وقت دارم
اون گفت:«دو هفته ی دیگه تلفن بزن،نه،سه هفته دیگه»
16 دقیقه وقت دارم
وکیلم میگه:«ببخشید،متاسفم که این پرونده رو باختم»
15 دقیقه وقت دارم
خب اگه باختی و متاسفی،پس بیا جاتو با من عوض کن
14 دقیقه وقت دارم
حالا کشیش اومده،تا برام دعا بخونه
13 دقیقه وقت دارم
اون از آتیش جهنم حرف می زنه،ولی من خیلی سردمه
12 دقیقه وقت دارم
حالا دارن طنابو امتحان میکنن،پشتم یخ زده
11 دقیقه وقت دارم
طناب لعنتی امتحانشو پس داد،کارش درسته
10 دقیقه وقت دارم
ممکنه عفو بهم بخوره و آزاد شم
9 دقیقه ی دیگه هنوز مونده
ولی سینما که نیست،پس میگن«ولش کن یارو رو»
8 دقیقه ی دیگه وقت دارم
حالا دارم از نردبون میرم بالا،پاهامو بستن
7 دقیقه ی دیگه مونده
باید مواظب پله ها باشم و گرنه پام میشکنه
6 دقیقه ی دیگه مونده
پاهام طناب پیچه،گردنم وسط گره س
5 دقیقه وقت دارم
یکی بیاد طنابو باز کنه...
4 دقیقه وقت دارم
کوهها را نگا!عجب آسمونی!
3 دقیقه وقت دارم
لا مصب چه روز قشنگیه برا مردن
هنوز 2 دقیقه ی دیگه دارم
صدای لاشخورا میاد،قارقار کلاغا میاد
1 دقیقه وقت دارم
حالا تاب می خورم،برو که رفتیم...
دیگه وقت ندارم...
« شل سیلور استاین»
صبح جمعه ساعت ۳۰/۱۰ یا بعبارتی فردا صبح
فیلم "یک تکه نان"از کانال سه پخش میشود میدانم که تکراریست
ولی اگر فرصت دارید ٬ این بار با دیدی دیگر نگاهش کنید...
چهارشنبه دهم بهمن 1386
... یاحی و یاقیوم ...
خداوند یکی است ، او در همه جا حاضر است ، قادر مطلق است ،
بر هر چیزی واقف است و آفریننده همه گیتی!
اوست هر آنچه در گذشته بوده است و هر آنچه در آینده خواهد بود ،
اوست که بر همه گیتی فرمانروایی میکند
و اوست که وجود ِ پاکش همه خیر است و برکت !
بزرگترین ِ بزرگان!
به او درود می فرستم...
"متن کتیبه معبد نارایانا در هند"
سه شنبه نهم بهمن 1386
... پیشه خدا ...
در خبر است که در بنی اسرائیل مردی بود ،
گناه بسیار از وی در وجود آمده بود .
آن مرد ، پیغمبر آن زمانه را گفت :
گناه کرده ام . چه باشد که مرا شفیع باشی ؟
آن پیغمبر آن سخن را با حق سبحانه و تعالی بگفت .
گفت : بگوی او را که بیامرزیدم .
دیگر باره در گناه افتاد .
بار دیگر نیز پیش آن پیغمبر آمد و گفت :
بار دیگر در گناه افتادم .
دیگر باره بگفت .
خدای عز و جل گفت : بیامرزیدم .
چون دیگر باره گناه کرده آمد ،
خود به صحرا بیرون آمد و گفت :
ای بار خدای ! شرم می دارم که نیز عذر خواهم ،
تا عمر باشد همین خواهم کرد که پیشه من است .
ندایی شنید که گفت :
چون پیشه تو گناه کردن است و پیشه من گناه آمرزیدن است
و چون تو از پیشه خود توبه نمی کنی من با خدایی خود ،
کی روا دارم که پیشه خویش بگذارم .
تو گناه می کنی و من می آمرزم و می آمرزم...
ماخذ "روضه المذنبین"
یکشنبه هفتم بهمن 1386
... من مانده ام و ...
ای دل اندر بند زلفش وز پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
ساعت 30/9 دقیقه شب رسیدم به پاینخت...
من بودم و برف و پایتخت...
نشانه ها چندیست که احاطه ام کرده اند...
آمدم مطلب شب چهلم را بگذارم حسی گفت بشمار...
شمردم دیدم دیشب چله من تمام شده است و با چه نشانه ای...
دلم گرفت ،کنار پنجره نشسته ام و کریستالهای سفید از دل خدا بر زمین
می نشیند ،من مانده ام و نیت چله ام ، من مانده ام و اتفاقاتی که بر من افتاد...
من مانده ام و واگذاری ام از طرف ساداتی که مرا به جدش واگذار نمود ومن هم
فقط گفتم اوسا کریم من ، خدای حسین نیز هست ، خدا ببخشدت...
نمی دانم چرا بیرق فرزند شیر خدا دیشب با اسکورت به خانه ام
آورده شد ، من که از هیچ چیز خبر نداشتم...
مگر نه اینکه آن عزیز را وقتی گفتمش اندکی صبر کن تا شیرینی برایت بیاورم
گفت همه منتظرند تا پرچم را ببرم برایشان نمی دانی با چه زحمتی آوردمش
اینجا ، من مانده ام و حسین ابن علی در ماهی که ماه اوست و واگذاری ام
از طرف شخصی که خود و خاندانش گویی نسلی برتر هستند ، نسل حسین...
نمی دانم برای چه شب چهلم نارایانا مصادف شد با پست چراغ آبی و بیرق
حسین ، فقط اینرا میدانم که حسین اگر خود را از دیگران برتر و بالاتر میدانست
هیچگاه حسین نمی شد...
من مانده ام و برف و شب و تهران...
دو سه روزی خواهم ماند...
نارایانا در تولد دوباره اش هدیه اش را گرفت امیدوارم تو هم گرفته باشی...
راستی نگین انگشتر معبد نارایانا فردا به دستم میرسد...
شنبه ششم بهمن 1386
... چراغ آبی ...
ازچراغ راهنمایی ای که در میلان و در میدان کلیسای جامع شهر قرار دارد،
کار عجیبی سر زد.
ناگهان تمام چراغهایش آبی شدند و مردم دیگر نمی دانستند چه کار باید بکنند.
"عبور کنیم یا نکنیم؟ بمانیم یا برویم؟"
از تمام چشم های چراغ راهنمایی و در تمام جهات،
نور آبی غیر عادی ای پخش می شد.
نور چنان آبی بود که آسمان میلان هم هرگز چنان رنگی را ندیده بود.
رانندگان ماشین های سواری فریاد می کشیدند، بوق می زدند،
موتور سوارها با اگزوزهایشان سرو صدا راه انداخته بودند.
پیاده های پیر و پول دارتر فریاد می زدند:
" شما می دانید با چه کسی طرف اید؟
"خلاصه همه کلافه شده بودند و کسی از چیزی سر در نمی آورد.
آنهایی که حال و حوصله ی لودگی داشتند،می گفتند:
"حتما افسر راهنمایی چراغ سبز را بالا کشیده تا با آن
ویلای کوچولوی سر سبزی در خارج از شهر بسازد."
"حتما با چراغ قرمز ماهی های پارک را رنگ کرده اند."
"می دانید با رنگ زرد چه کار می کنند؟
قاطی روغن زیتون می کنند تا زیاد شود"
تا اینکه ماموری از راه رسید.
وسط چهار راه ایستاد تا گره ترافیک را باز کند.
مامور دیگری هم دنبال جعبه ی فرمان چراغ راهنمایی می گشت
تا اشکالش را بر طرف کند.
به همین خاطر جریان برق را قطع کرد تا کارش را انجام دهد.
چراغ راهنمایی، قبل از خاموش شدن با تعجب پیش خود گفت:
"من که به آنها علامت دادم راه آسمان باز است و می توانید بروید.!
چرا نفهمیدند چه می گویم؟!
بیچاره ها !
اگر منظورمرا می فهمیدند،
همگی می توانستند پرواز کنند.
خب شاید هم این کار شهامت می خواست که آنها نیافتند."
چند دقیقه پیش زنگ خانه به صدا در آمد
عزیزی بود با بسته ای در دست ...
گفتمش چیست
گفت : پرچم حضرت اباعبدالله الحسین است
که بعد از بمب گذاری دو سال پیش به ایران
آورده شده است بازش کرد پرچمی سرخ
همچون رنگ ِ دانه های انار که خون ِ دل میخورند
گفت: برای تبرک بر صورت امیرحسین و امیر مهدی بکش
گفتمش خودت اینکار را بکن...
وقتی میخواست برود
گفت: بگیرش در دستت
گفتمش نه
کشیدش به صورتم
در قل قل به سر می برم الان
نتوانستم بگویمش که من لیاقت گرفتن
پرچم فرزند مولایم را ندارم...
عجب چراغ ِ آبی روشن شد و من نفهمیدم...
"زیارت عاشورا" این را هم عزیزی دیگر تازه برایم فرستاده...
جمعه پنجم بهمن 1386
... پسرک و پیرمرد ...
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که...
پسرک ادامه داد: آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
"شل سیلور استاین"
امروز٬ روز تولد امیر مهدی ست...
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
... گودال ...
روزی روزگاری دو راهب،
زیر رگبار و در جاده ای خارج از شهر به راه خود می رفتند
که ناگهان سر یک پیچ دخترک جوان و زیبایی را دیدند
که نمی توانست از گودال بزرگی که سر راهش بود، بگذرد.
یکی از دو راهب گفت:
"دختر جان، من کمکت می کنم."
و بی درنگ او را در میان بازوان خود گرفت
و آن سوی گودال بر زمین گذاشت.
راهب دیگر، هیچ نگفت.
دوباره به راه افتادند.
تا اینکه شب هنگام به دیری رسیدند.
وقت عبادت بود.
پس از نماز، راهب دوم دیگر نتوانست خودداری کند و گفت:
"برادر،تو خوب می دانی که لمس زنان بر ما راهبان حرام است،
خصوصا زن های جوان و زیبا.
پس تو چرا این کار را کردی؟"
راهب اولی جواب داد:
"من آن دخترک را همانجا رها کردم اما تو او را همراه آورده ای."
چهارشنبه سوم بهمن 1386
... یاحی و یاقیوم ...
دفترچه قسط هایم را ورق می زنم
تمامی ندارد!
تا آخر عمر بدهکار رحمتت هستم
ای خدای مهربان...
سه شنبه دوم بهمن 1386
... گفتگو با خدا _ دعا ...
می دانم که باید با تو بگویم
و همه چیز را از تو بخواهم...
وقتی تو می گویی دعا سپاسی است بر آنچه هست،
آیا منظورت این نیست که خدا کاری انجام نمی دهد،
و آنچه پس از دعا اتفاق می اُفتد، نتیجۀ عمل دعا است؟
اگر تو اعتقاد داشته باشی که خداوند قادر مطلق است
که همۀ دعاها را می شنود و به بعضی
پاسخ "مثبت" و به برخی پاسخ "منفی"
و به تعدادی "شاید، ولی نه حالا" پاسخ خواهد داد، در اشتباه هستی.
آیا تصور می کنی خداوند، با حساب دو انگشتی تصمیم می گیرد؟
اگر بر این باوری که خداوند خالق و تصمیم گیرنده در کلیه امور زندگی توست ،
باز هم در اشتباهی.
خداوند (در بسیاری از موارد) مشاهده کننده است نه خلق کننده ،
او همواره برای یاری رساندن در امور به تو آماده است ،
ولی نه به نحوی که تو انتظار داری.
این خواست پروردگار نیست که شرایط و اوضاع و احوال
زندگی تو را خلق کند یا خلق نکند.
خداوند تو را به صورت خودش، به تصویر خودش خلق کرد
(در حدیث آمده : خَلَقَ اللهُ آدَم علی صورته : خداوند آدم را به صورت خود آفرید.)
و تو بقیه را از طریق قدرتی که پروردگار به تو اعطا کرده، بوجود آوردی .
او روند زندگی و خودِ زندگی را همانطور که می دانی به وجود آورد ،
با این حال تو را در انتخاب آزاد گذاشت تا با زندگی آنچه را که می خواهی بکنی .
به این ترتیب ، اراده تو در واقع ارادۀ پروردگار است .
تو زندگی ات را آنطور که انتخاب کرده ای می توانی ادامه دهی
و خداوند در این مورد رُجحانی قائل نمی شود.
این خیال باطلی است اگر تصور کنی که
خداوند به این شکل یا آن شکل به کار تو دقت و توجه دارد.
آنچه تو می کنی برای خداوند مهم نیست .
شاید شنیدن این حرف برایت دشوار باشد ،
ولی آیا برای تو اهمیت دارد که وقتی بچه ها را برای بازی
به بیرون می بری چه می کنند؟
مهم است که گرگم به هوا یا قایم باشک بازی کنند؟
نه ،مهم نیست .
چون تو آنها را در محیط دوستانه و مطلوبی
قرار داده ای و می دانی که در امنیت کامل هستند .
البته همیشه دعا می کنی که آنها آسیب نبینند ،
و اگر اتفاقی بیفتد تو حضور داری تا به آنها کمک کنی ،
آنها را درمان کنی و احساس امنیت دهی ،
به آنها اجازه می دهی که مجدداً سرگرم شوند ،
همین طور روزهای دیگر .
تو به آنها می گویی چه بازی هایی خطر ناک است
ولی نمی توانی مانع شان شوی .
نه پیوسته ، نه برای همیشه .
نه از حالا تا لحظه مرگ .
این دو حالت داشتن قضیه
" نگران روند کار نبودن ولی عمیقاً نگران نتیجه کار بودن "
است که تا حدی ، دو جنبه داشتن پروردگار را توصیف می کند.
با وجود این ، به معنایی می توان گفت
که خداوند حتی نگران ِ نتیجه هم نیست حتی نتیجه نهایی .
و علت اش خبر داشتن اش از نهایتِ هر رخدادی است.
و این دومین خیال بیهودۀ انسان است که تصور می کند
نتیجۀ اعمال او در زندگی مشخص و روشن نیست .
این شک نسبت به نتیجه نهایی امور است
که بالاترین دشمن تو یعنی ترس را آفریده است ،
چون نسبت به نتیجۀ چیزی شک داشتن ، به پروردگار شک داشتن است ،
و اگر تو به خداوند شک داشته باشی
باید تمام عمرت را در گناه وترس بسر می بری .
امروز عزیزی از هند زنگ زد و گفت:
نگین انگشتری از معبد نارایانا برایت خریدم ...
دوشنبه یکم بهمن 1386
... مرکب عارف عشق است ...
«من بر من بی من عاشقم»
«یاللعجب! باغی در میان شعله ها می بینم.....
قلبم اکنون به پذیرش هر صورتی تواناست
چمنی است برای آهوان و دیری است برای ترسایان
معبد بتها و کعبه حجاج است،
الواح تورات و دفتر قرآن
من مبشر مذهب عشقم، و مرکب عشق بر هر دو راهی که رود،
عشق مذهب و ایمان من است»
روزبهان شیرازی در سال 522ه.ق در فسا متولد شد.
او یکی از بزرگترین عارفان ایرانی است.
در میان عارفان، ابن عربی و روزبهان از کسانی هستند
که در تحلیل نمودهای عشق تا دورترین حد ممکن رفته اند.
روزبهان عشق انسانی و عشق ربانی را دو گونه از یک عشق واحد می داند.
البته منظور او برگرداندن عشق انسانی به عشق ربانی نیست
بلکه دگر دیسی یا تغییر چهره خود سوژه عشق است.
به نظر من او فردی است استثنایی که ناشناخته مانده است.
روزبهان دارای یک زندگی معنوی، مملو از الهامات و مکاشفات باطنی فراوان است.
او مشاهدات غیبی خود را به زبان های عربی و فارسی نقل کرده است
و سپس این مشاهدات را برحسب یک پایه قرآنی و بر اساس
مبانی عرفانی و حکمی تفسیر نموده
و در سبکی شاعرانه و جذاب بیان کرده است.
آثار وی مشتمل بر احساسات شاعرانه بدیع می باشد
به طوری که درونمایه های ناب عرفانی به گونه ای تمثیلی
در قالب گل ها و بلبل های بانشاط
بوستان های خرم ایرانی به تصویر کشیده است.
دکتر محمد معین درباره آثار او گفته است :
برای فهم آثار عرفانی نظیر:
عطار، مولوی، عراقی، اوحدی کرمانی،و حافظ،
مطالب کتاب های روزبهان ضروری است.
روزبهان کتابهای قابل توجهی در موضوع عشق و عرفان دارد
که مورد توجه بسیاری از محققان غربی قرار گرفته است
و بیشتر نوشته های روزبهان شیرازی به چند زبان ترجمه شده
و موضوع تحقیق چندین رساله دکتری در معتبرترین دانشگاه های
اروپایی و امریکایی قرار گرفته است.
او در مورد عشق الهی مطالب بسیار با اهمیت و پر شوری را مطرح می نماید
و پل ارتباطی عشق زمینی و عشق آسمانی و الهی است
همان طور که این اتصال را در اشعار حافظ هم می توان مشاهده نمود
و حتی در برخی موارد تشخیص منظور حافظ بسیار سخت است.
از جمله مطالب زیبایی که از نوشته های روزبهان بدست می آید مطلب زیر است:
نگاهی که عاشق در آینه می بیند نگاه خود اوست
ولی با این همه نگاه خود او نیست و نگاه دیگری است ضمن آنکه این دیگری
همچون نیک بنگری جز خود او نیست.
همچون مجنون "عاشق" که از انجایی که بکلی در قالب لیلی "معشوق"
فرو رفته است چیزی جز معشوق نمی بیند، زیرا خود او آینه کامل است،
یعنی هستی اش وابسته بدان است که تجلی گاه مثال معشوق باشد.
او پرتو معشوق را در همه جا در کوه و دشت می بیند.

