سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
...
بايد خانه ی جانسون را خراب می کرديم ۰
من بولدزر آوردم بيل میکانيکی آوردم جرثقيل آوردم
سقف ها را کنديم ديوارها را خراب کرديم
جای بخاری را کوبيديم لوله ها را کنديم
پنجره ها را خرد کرديم زنگ ها را پاره کرديم
شيروانی ها را در آورديم کف چوبی اتاق را اره کرديم
به زير زمين که رسيديم تا ان را هم بکوبيم
يکنفر داد زد:
" هی اينجا خانه ی جانسون نيست خانه ی آنها بغل دستی است . "
" شايد به همين دليل است که ديگر معمار نيستم . "
"شل سیلور ستاین"
شاید این آخرین پست در یک روز مانده به آخرین روز از سال 86 باشد
باید بگویم که من هم خانه پرنده ای را خراب کرده ام و این پرنده حقش نبود
که خانه اش ویران شود ، ولی می گویند انسان جایزالخطاست البته به نظر ِ
من اصلا درست نیست که با این حرف خود را تبرئه کنیم ولی می توانیم عذرخواهی
کنیم ، بیاییم در واپسین روزهای سال ، از کسانی که عمدا و یا سهوا موجب رنجش
خاطرشان شدیم عذرخواهی کنیم ، نارایانا در سالی که چیزی از آن باقی نمانده
است خاطر خیلی ها را پریشان کرده است ولی برای همه شان دلایل خودش را
دارد ولی در جایی خانه ای را ویران کرد ، صاحب آن خانه نارایانا را نبخشیده تاکنون
امید که ببخشد...
یاحق...
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
... اوست فرمانروای ِ فرمانروایان ...
سنگ قبر مرا که می شویی...
مراقب باش
" هو الباقی "
پاک نشود.
بر آن شدیم که سخنانی لطیف نه از جنس ِ خودمان که از جنس ِ شما
همراهان همیشگی و صبورمان بر تارنمای نارایانا حک کنیم به هرکجا رفتیم
دیدیم که بازار تبریکات داغ است و همه هم عازم هستند از بهر سفر...
پیش ِ خود گفتیم حال که امروز خانه نشین شدی و در قرنطینه به سر می بری
بیا و همتی کن و کمی از معلومات ِ اکابری خویش را از قفسه های تاریک ذهنت
به سوی روشنایی راهنمایی کن...
در قرن پیش،جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت
تا روحانی معروف لهستانی ، حافظ اعیم را ببیند.
جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی ، در اتاقی ساده زندگی می کند.
اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن ، فقط میز ونیمکتی در اتاق دیده می شد .
جهانگرد پرسید :لوازم منزل تان کجاست ؟
حافظ گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد پاسخ داد : اما من این جا فقط مسافرم.
روحانی گفت : من هم همین طور.
یادمان آمد که مسافریم و بیشتر کنکاش کردیم و دیدیم که یک برگ از سفرنامه
زندگی مان دارد از دفتر عمرمان کم میشود ...
امسال هم گذشت و اسفند آخرین نفسهایش را می کشد ...
سالی که گذشت برای نارایانا فراز و نشیبی بسیار داشت همانند دو سال ِ
قبل ترش ولی با یک تفاوت...
و آن چیزی نبود به جز عشق...
و آن چیزی نبود به جز عشق...
و آن چیزی نبود به جز عشق...
نمی دانم تا به حال عاشق شده اید یا نه ٬ می گویند انسان ِ عاشق هیچ چیز
به جز یار را نمی بیند ...
در بالای سر ما خدا هست و هیچ نیست .
در قلبمان عشق به خدا هست و هیچ نیست .
در چشممان نور خدا هست و هیچ نیست .
در سخنمان یاد خدا هست و هیچ نیست .
در فکرمان ذکر خدا هست و هیچ نیست .
در امیدمان نام خدا هست و هیچ نیست .
در وجودمان رنگ خدا هست و هیچ نیست .
پس چرا در همه جا هیچ هست و خدا نیست .
امید که یادمان باشد "باقی فقط اوست" و همه مان فانی هستیم ...
یاحق...
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
... پرنده وقفس ...
آنكه می خواهد روزی پريدن آموزد ، نخست می بايد:
ايستادن ، راه رفتن ، دويدن و بالارفتن آموزد ،
پرواز را با پرواز آغاز نمی كنند...
امروز با عزیزی آشنا شدم خاطره ای برایم گفت که بسیار جالب بود...
سال هفتاد و چهار خیابان ناصرخسرو مغازه ای نظر این عزیز را به خود جلب میکند
مغازه ای پر از قفس...
و قفسها مملو از گنجشک...
ایشان گفتند حس کنجکاوی ام خیلی تحریک شده بود
روبروی مغازه نیم ساعتی نشستم و می دیدم که گاهی یک نفر می آید
پولی به صاحب مغازه می دهد و او هم گنجشکی را از قفسی بیرون می آورد
و آزاد میکرد...
بعد از مدتی رفتم و از صاحب مغازه حکایت این کار ِ عجیب را جویا شدم...
به من گفت که کار ِ من اینست که شبها بر روی درختان تور می اندازم و
گنجشکها را اسیر میکنم و اینجا در قفس نگه میدارم ، هر کس که مشکلی داشته
باشد به فراخور حالش پولی میدهد و من هم پرنده ای را به نیت او آزاد میکنم...
برای من بسیار جالب بود البته اسیر کردن پرنده جالب نبود ولی آزاد نمودن آنها
بر دلم نشست و پیش خود گفتم امید که ملک الموت جناب عزراییل روزی
که بر در ِ مغازه دلم ظاهر میشود با لبی خندان و نیتی شیرین از قفس تن رهایم کند...
یاحق...
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
... و آنگاه عشق ...
در زیر این آسمان،هر چیز پایبند رازی نهانی است.
هر چیز سامانی معلوم و دلخواه و پناهگاه و مامنی دارد
که هزاران غریزه و میل طبیعی دوربین او را شب و روز بدان متوجه می کنند.
ماهیگیر قایقی دارد که امیدش بدان بسته است،
قو عاشق دریاچه و عقاب شیفته ی کوه است.
جان آدمیان نیز به عشق دلخوش است.
" ویکتور هوگو "
کران تا کران مرزهای وجود را گشتم.
بدنبال حقیقتی ناشناخته برای درک هستی بی هیچ رنجشی از بودن و نبودن.
جسم و روح و روانم را در راه رسیدن به حقیقت فرسودم و تنها به عشق رسیدم
که در عین فرسایش ابتدای تولد بود وانتهای گذر .
گذر از مسیر طوفان زای بی هویتی و دریافت نیروی اسرار آمیز خلقت در تمام تارو پود .
عشق را با همه ی سختیهایش پذیرفتم و در تجربه هجران سوختم
و یار را با شکوه فراوان و فر بی کران تنها در افسانه های گذشتگان پاک دیدم
و دیدار را در حرمان خلاصه کردم به درمان خود و دیگران به درک ذن نشستم
و سیاه را سیاه دیدم و سفید را سفید و این انتهای ادراک من بود .
ایکاش تو هم میدانستی آنچه را که من میدانم
و می شنیدی آنچه را که من می شنوم
و درک میکردی آنچه را که مرا سوزاند ...
خدایا شکرت که هنوز سرفه میکنم و آمپولها هم از دورگه بودن صدایم نکاست...
خدایا شکرت که عزیزی درب ِ دلش را بعد از کوبیدنهای بسیار باز کرد...
شکرت خدا...
امروز عصر از کارگاه زنگ زدند و گفتند که خازنها رسیده است ، چند روزی بود که
کار خوابیده بود ، سریعا سوار بر اتول شده و راهی شرکت طرف قرارداد شدم
در بین راه مردی را دیدم که منتظر ِ تاکسی ایستاده بود و هوا هم بس ناجوانمردانه
طوفانی بود ، ایستادم و سوارش کردم همین که مستقر شد دست در جیب فرو کرد
و اسکناسی به در آورد لبخندی زدم و گفتمش مسیرم است برای پول سوارتان نکردم
گفت اینکه نمی شود گفتم باشد حال که نمی شود هر وقت سواره بودی پیاده ای
را سوار کن مانند من...
خندید و گفت شدید دو نفر...
گفتم درست است که من خروس وزنم ولی یا هفت نفر حسابم کن یا به همان
یک نفر بسنده کنید لطفا...
گفت درست سی سال ِ پیش کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودم با چندین
کیسه ، اتولی ایستاد و سوارم کرد وقتی پیاده شدم پول نگرفت و گفت هر گاه سواره شدی ، پیاده ای را سوار کن ،
بسیار به شما شبیه بود ...
حال بعد از سی سال یکی مانند او سوارم کرد و همان حرف را زد...
لبخندی زدم و گفتمش امید که نفر سوم خودت باشی....
یاحق...
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
... لطفا با لبخند وارد شوید ...
ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری
قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم.
"از دعاهای سرخپوستان"
دو روزی بود که سرما خورده بودم ، امروز صبح دیدم نمی شود بلند شدم
رفتم یک آمپول پنی سیلین برداشتم و مطابق معمول خودم شدم تزریقاتی خودم...
اندکی به ظهر مانده به پسرعمویم زنگ زدم و گفتم سلام دکتر ، کجا تشریف دارید
فرمودند در کلینیک هستم بلافاصله لباس ِ رزم بر تن کردم و عازم شدم
(به اتفاق ِ خانواده ) در محضر ِ پسر عمو ابتدا مورد ِ خشمی ناگهانی قرار گرفتیم
و مطابق معمول ایشان تا پس ندادن حق ویزیت شان به پذیرش از ویزیت و معاینه
اینجانب و امیر حسین خودداری فرمودند بعد از اینکه این امر ِ خطیر را بنده با مراجعه
به پذیرش حل نمودم ، ایشان گویی باری بزرگ را از دوش خود بر کناری نهاده باشند
به امر مقدس طبابت مشغول شدند و ابتدا به معاینه امیر حسین پرداختند
بعد از اتمام ِ معاینه فرمودند یک آمپول کورتیزون برایش مینویسم نصفش را بزن
به ایشان گفتم اگر داروخانه باز است الان میگیرم تا پرسنل همین جا بزنند
پسر عمو گفتند داروخانه بیرون کلینک باز است من هم رفتم تا دارو را بگیرم
کنار کلینیک فروشگاهی ست مملو از مبل و میز و ... و بعد از ان داروخانه
با اینکه به کلینیک ِ پسرعموها زیاد می ایم و می روم ولی هیچگاه نگاهی بر
این فروشگاه نینداخته بودم تا امروز...
امروز دیدم که در ورودی فروشگاه تندیس ِ خندان ِ جناب بودا جلوه گری میکند
و بر روی شیشه فروشگاه برچسبی بزرگ زده اند با این مضمون:
لطفا با لبخند وارد شوید...
لبخندی زدم و گفتم دمت گرم جناب ِ بودا و دمت گرم تر صاحب ِ فروشگاه...
با لبخند وارد ِ داروخانه شدم و گفتم ببخشید ...
از پس میز ِ نسخه پیچی ، انسانی خندان به سویم آمد و گفت سلام علی آقا...
با دیدنش خندیدم و ناگهان به هفده سال قبل برگشتم زمانی که کلاس اول
دبیرستان بودم و تابستان رفتم به داروخانه یکی دیگر از پسرعموها و آنجا بود که با
چند نفر هم سن و سال ِ خودم آشنا شدم و ...
گفتمش شما سنگر را حفظ کردی ، چه می کنی ...
گفت فوقم را گرفتم ولی کار نیست و ...
گفتم شما از طایفه ما دل نمی کنی ها ، حالا هم آمدی تا نسیمی از جانب
پسرعموها بوزد خندید و گفت صبحها هم با یکی دیگر از پسرعموهایت در
تایید نسخ هستم...
خندیدم...
برگشتم پیش ِ دکتر و آمپول را هم جناب ِ تزریقات چی محترم به امیر حسین زدند
آقای دکتر هم معاینه خودم را شروع کردند و فرمودند صدایت از کی دو رگه شده
گفتم دیشب ، میخواهم بروم دوبلور شوم ...
ایشان هم لطف فرمودند و سه عدد آمپول سریعا برایم تجویز نمودند تا صنعت
دوبله در ایران پابرجا بماند و دچار ِ تزلزل نشود...
یاحق...
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
... به امید ِ روشنی ...
دهقان ِ فداکار پيرشده ،
چوپان دروغگو عزيز شده ،
شنگول و منگول گرگ شدن ،
کوکب حوصلهء مهمون رو نداره ،
کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه،
روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است ،
حسنک گوسفنداشو ول کرده و توي يک شرکت آبدارچي شده ،
آرش کمانگير معتاد شده ،
شيرين ،خسرو و فرهاد و پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي ،
رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و با موتور ميرن کيف قاپي!
راستي سر ما ايرانيها چه آمده!!!؟
به امید ِ روشنی...
در آغاز هیچ نبود. کلمه بود. و آن کلمه خدا بود.
خدا بود و عدم.
و عدم خدا را نمی دید.
پس خدا نور را آفرید...
و نور مرگ عدم بود...
یاحق...
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
... هو ...
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود،
در ِ دیگری باز میشود
ولی ما اغلب چنان به در ِ بسته چشم میدوزیم
که درهای باز را نمیبینیم!
امروز مردی حدود پنجاه سال را دیدم که کنار خیابان
برای همه ماشینها دست تکان میداد
کنارش نگه داشتم و شیشه را پایین دادم گفت دربست میروی...
گفتم به کجا...
گفت ترمینال...
سوارش کردم البته با دو گونی بزرگ و یک ساک توی مسیر از زندگی اش گفت و
گفت تا اینکه رسید به برادرش...
گفت برادری دارم سی و دوساله که بسیار ساده است و زحمت کش
ولی نمیدانم چرا روزگار با ما نمی سازد ...
گفتمش مگر چه شده است ...
گفت هیچ کدام از دخترهای ولایتمان زنش نمی شوند ...
گفتم مگر عیب دارد ...
گفت عیبش اینست که شارلاتان نیست ، ساده است...
گفتمش وقتش که بشود همه چیز درست میشود ...
گفت مادری مریض دارم که سرپرستی اش بعهده برادرم است و ...
ورودی ترمینال وقتی که پیاده شد و وسایلش را برداشت موقع خداحافظی
گردن بند جناب شیخ را از گردنم در آوردم و گفتمش بده به برادرت...
درست میشود...
نوری در چشمانش درخشید و دستی را که پر از پینه بود و انقدر زبر
همانند دندانه های اره با مهربانی به سویم دراز کرد و دستم را فشرد...
گفتمش به برادرت بگو این گردن بند از جای خوبی آمده مواظبش باش...
با هیجان گفت از کربلا آمده...
لبخند زدم...
تمامی انرژی منفی که از دوستی رسیده بود تخلیه شد...
حال آمدم و کامنتها را خواندم دیدم دوستی دیگر برایم هدیه دارد
نمی دانم مرتکب چه اشتباهی شدم ولی این رسمش نیست ...
همین جا از مهربانی که میدانم که می آید و میرود میخواهم که الماس دلش را
با وجود ترک هایش به دستم بسپارد تا تراشش دهم این بار با چشم ِ دل...
یاحی و یاقیوم...
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
... یاحی و یاقیوم ...
سحرگاهي شدم سوي خرابات
كه رندان را كنم دعوت به طامات
عصا اندر كف و سجاده بر دوش
كه هستم زاهدي صاحب كرامات
خراباتي مرا گفتا كه اي شيخ
بگو تا خود چه كار است از مهمات
بدو گفتم كه كارم توبهء توست
اگر توبه كني يابي مراعات
مرا گفتا برو اي زاهد خشك
كه تر گردي ز دردي خرابات
اگر يك قطره دردي بر تو ريزم
ز مسجد بازماني وز مناجات
برو مفروش زهد و خودنمائي
كه نه زهدت خرند اينجا نه طامات
كسي را اوفتد بر روي، اين رنگ
كه در كعبه كند بت را مراعات
بگفت اين و يكي دردي به من داد
خرف شد عقلم و رست از خرافات
چو من فاني شدم از جان كهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستي باز رستم
چو موسي ميشدم هر دم به ميقات
چو خود را يافتم بالاي كونين
چو ديدم خويشتن را آن مقامات
برآمد آفتابي از وجودم
درون من برون شد از سماوات
بدو گفتم كه اي داننده راز
بگو تا كي رسم در قرب آن ذات
مرا گفتا كه اي مغرور غافل
رسد هرگز كسي هيهات هيهات
بسي بازي ببيني از پس و پيش
ولي آخر فروماني به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند
فرومانده ميان نفي و اثبات
در آن موضع كه تابد نور خورشيد
نه موجود و نه معدوم است ذرات
چه ميگويي تو اي عطار آخر
كه داند اين رموز و اين اشارات
"شیخ فرید الدین عطار نیشابوری"
امروز عصر دل ِ آسمون گرفته بود من هم با جناب ِ حافظ گفت و شنودی داشتم
حال آمدم دیدم که شیخ عطار گفتگویش با خواجه شیراز یکی ست این هم خود
نشانه ایست...
بسم الله الرحمن الرحيم
بسر جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک ميکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زير طاق سپهر
بدين ترانه غم از دل بدر توانی کرد
گدايی در ميخانه طرفه اکسيريست
گر اين عمل بکنی، خاک زر توانی کرد
بعزم مرحله عشق پيش نه قدمی
که سودها کنی ار اين سفر توانی کرد
بيا که چاره ذوق حضور و نظم امور
بفيض بخشی اهل نظر توانی کرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد
که خدمتش چو نسيم سحر توانی کرد
تو کز سرای طبيعت نميروی بيرون
کجا بکوی طريقت گذر توانی کرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
دلا ز نور هدايت گر آگهی يابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
ولی تو تا لب معشوق و می خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
گر اين نصيحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه طريقت گذر توانی کرد
یاحی و یاقیوم ...
دوشنبه بیستم اسفند 1386
... سرخپوستان بزرگ می گویند ...

آه، روح بزرگ !
ای آنکه به من حیات بخشیده ای
این دعا را بپذیر، دعایی که پیشکش ناقابل من است ،
برای شکر گزاری تو و ادای صادقانه عشقم نسبت به تو
آه ، ای روح بزرگ !
که صدایت را در باد می شنوم و نفست به تمامی جهان حیات می بخشد
صدایم را بشنو !
من به عنوان یکی از بی شمار فرزندانت به سوی تو می آیم
من کوچک و ناتوانم و به قدرت و دانایی تو نیازمند
باشد که با زیبایی گام بردارم
به من چشمانی عطا فرما تا غروب های سرخ و ارغوانی را مشاهده کنم
و دستهایی تا آنچه را تو آفریدی حرمت نهم
و گوشهایی که برای شنیدن صدای تو هوشیار باشد .
مرا دانایی ده تا آنچه را که به فرزندانت تعلیم داده ای درک کنم
و نیز درس هایی را که در هر برگ و هر تخته سنگ نهان کرده ای
به من قدرتی عطا فرما ،
نه برای آنکه بر برادرانم چیره گردم
بلکه به آن خاطر که بر بزرگ ترین دشمن ِ خویش،که خود هستم ، فائق آیم
مرا چنان کن که همواره آماده باشم تا با چشمانی خیره به سوی تو آیم
و آن هنگام که زندگی همچون غروب رنگ می بازد
روح من بدون شرمساری به سوی تو آید .
" اچ کنت کریچ "
وقتی داشتم این متن را آماده می کردم ناگهان طنین آواز ملکوتی اذان
با صدای موذن زاده با روح و جسمم آمیخته شد و هر سطر از نیایش سرخپوستان
با نوای دل همراه شد و چه زیبا نیایشی ست وقتی که میخوانی اش ...
یاحاضر و یاناظر ...
جمعه هفدهم اسفند 1386
... رسم ِ بد عهدی ایام چو دید ابر ِ بهار ...
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمر بند،
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن"
یک نفر در آب دارد می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گور کبود و هر زمان بی تابش افزون
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر،گه پا.
آی آدم ها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدم ها که بر ساحل آرام در کار تماشائید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده .پس مدهوش.
می رود نعره زنان.وین بانگ باز از دور می آید:
" آی آدم ها "....
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
" آی آدم ها "...
"نیما یوشیج"
سعدي شيرازي مي گويد:
وقتي كه بچه بودم اغلب در كنار پدر و عمو ها و پسر عمو هايم دعا مي كرديم.
هر شب دور هم جمع مي شديم تا سوره اي از قرآن را بخوانيم.
يكي از همين شب ها در حالي كه عمويم قرآن مي خواند
متوجه شدم كه بيشتر حاضران خوابيده اند.
به پدرم گفتم:
ببين پدر هيچ كدام از اين خفتگان نمي توانند به كلمات پيامبر گوش بدهند.
خدا از آن ها راضي نخواهد بود.
و پدرم پاسخ داد:
پسرم راه خودت را با ايمان طي كن و بگذار ديگران به فكر راه خودشان باشند.
كه مي داند شايد در خواب دارند با خدا صحبت مي كنند.
من هزار بار بيشتر ترجيح مي دهم كه تو مثل آنها در خواب باشي
ولی اين طور سخت ديگران را محكوم نكني ...
ماموریتی داشتم بسیار خطیر ، استاد گفته بود که با موانع بسیاری رو به رو
خواهی شد ولی در پس ِ آن هشدار ٬ نویدی هم داده بود...
راست میگفت استاد ٬ ماموریتی بس دشوار بود و چه آسان آمدیم و چه سخت رفتیم
چه آسان با تصوری ٬ چون شعله سوزاندنم و چه سخت با حرکاتی چون آتش بر خیمه
عزیزی آتش زدم ، هر چه بود امتحان بود و من هم که شاگرد ِ قابلی نبودم...
به استاد گفتم ، امیدی هست که خیمه برافراشته شود بعد از آن سوختن...
لبخندی زد و گفت...
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش بتماشا به خرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله فریادرس عاشق ِ مسکین آمد
مرغ ِ دل باز هوادار کمان ابروئیست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ِ ما آن بشد و این آمد
رسم ِ بد عهدی ایام چو دید ابر ِ بهار
گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد
عشقه...
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
...
آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست ؟
وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست ؟
وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وانكه سوگند من و توبه ام اشكست كجاست ؟
وانكه جانها به سحر نعره زنانند ازو
وانكه ما را غمش از جاي ببردست كجاست ؟
جان جان است وگر جاي ندارد چه عجب ؟
اينكه جا مي طلبد ، در تن ما هست كجاست ؟
پرده ي روشن دل بست و خيالات نمود
وانكه در پرده چنين پرده ي دل بست كجاست ؟
عقل تا مست نشد ، چون و چرا پست نشد
وانكه او مست شد از چون و چرا رست ، كجاست ؟
"مولانا"
شاد كردن قلبي با يك عمل ، بهتر از هزاران سر است كه به نيايش خم شده باشد!
"گاندي"
خداوند سبحان را سپاس که در این شب ِ آدینه وجودم را به وجودش گره زد...
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
... یاحی و یاقیوم ...
غم زمانه که هيچش کران نميبينم
دواش جز مي چون ارغوان نميبينم
به ترک خدمت پير مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نميبينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير
چرا که طالع وقت آن چنان نميبينم
نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار
که در مشايخ شهر اين نشان نميبينم
بدين دو ديده حيران من هزار افسوس
که با دو آينه رويش عيان نميبينم
قد تو تا بشد از جويبار ديده من
به جاي سرو جز آب روان نميبينم
در اين خمار کسم جرعهاي نميبخشد
ببين که اهل دلي در ميان نميبينم
نشان موي ميانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در ميان نميبينم
من و سفينه حافظ که جز در اين دريا
بضاعت سخن درفشان نميبينم
نارایانا در یک مقطع از زمان مهربانی را که بسیار دوستش دارد را از خود راند
امید که در این روز آن مهربان این مطلب را بخواند و بداند که دوستش دارم
و صلاحش را میخواستم و بداند که همان برگ درختی که از درز شیشه
ماشینش وارد شده بود و سمبلی از زندگی بود ،نویدی شد برای نارایانا
که بعد از این راندن ،آن یار ِ مهربان او را خواهد بخشید ...
دعایم کنید تا حلالم کند...
یاحی و یاقیوم ...
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
... نگاه یک فرشته ...
گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت
چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است
وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه
کــــس نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس
چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور
چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور
چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر
کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر
هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار
وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار
پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت
پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت
هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک
پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک
هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا
بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا
در کشش افـتـي، روش گـم گرددت
گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت
« شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري»
امروز توی ماشین نشسته بودم کنار خیابان داشتم با موبایل حرف میزدم
پرایدی از کنارم رد شد دخترکی سرش را از شیشه عقب بیرون آورده بود
چنان نگاهم میکرد که نگاهم در نگاهش قفل شد ،همچون فرشته ای بود
من صحبت کردن را فراموش کردم ماشین یواش یواش دور میشد و دخترک نگاهش
را تا آخرین لحظه ای که مرا می دید از من دریغ نکرد مکالمه را تمام کردم و در فکر
فرو رفتم با خود گفتم چرا لبخندی به این فرشته کوچک نزدی دلم گفت کاشکی
باز ببینی اش... حرکت نکردم و چند دقیقه ای نشستم ،تلفنم زنگ خورد
الو بفرمایید...
ناگهان پرایدی نقره ای از کنارم رد شد و دخترک نگاهم میکرد...
چشم در چشم...
این بار لبخندی زدم ...
و فرشته خندید و بالهایش را تکان داد و ...
دیدی دلا که آخر پیری و زهد وعلم
با من چه کرد دیده معشوقه باز ِ من
اینم جناب ِ حافظ...
یاحق...
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
... خورشید باش ...
من به هیچ وجه خدا را لمس نکرده ام ،
خدایی که لمس کردنی باشد که دیگر خدا نیست.
اگر هر دعایی را هم اجابت کند ،همین طور.
همانجا بود که برای اولین بار حدس زدم که ،عظمت دعا
بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی شود و
زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست.
این را هم دریافتم که آموختن دعا آموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع می شود
که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد.
عشق تمرین نیایش است و
نیایش تمرین سکوت...
"آنتوان دوسنت اگزوپری"
سکوت دشوار است.
در ابتدا افکار هجوم می آورند و سکوت تو را آشفته می سازند.
نگران نباش
با تمرین و ممارست
اوضاع بهتر خواهد شد.
رفته رفته غبار افکار و دغدغه ها فرو می نشیند
و صدای خوبی، پاکی، زیبایی و خدا از ژرفای سکوت شنیده می شود.
علت بسیاری از بی قراری های مردم روزگار ما هیاهوست!
سر و صدا و هیاهو
کارایی خیال خلاق ما را کاهش می دهد.
"مسیحا برزگر"
امروز نظری بود در پست قبلی ، چون آدرس نداشت مجبور به تاییدش شدم
خوشحالم ، بسیار خوشحالم ، خدایا شکرت...
نشانه امروز هم مزید بر علت شد...
خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی
نتوانی ...
یا نور یا کل نور ...
شنبه یازدهم اسفند 1386
... روح بزرگ ...

روشن ضمیری شخصی را دید که زار میگریست
علت از وی جویا شد
پاسخ داد:
"یاری نزدیک داشتم که حال او را از دست داده ام"
بدو گفت:
"ای غافل چرا دوستی برگزینی که فانی باشد٬ دوستی برگزین که جاودان باشد".
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟
این پست را از وبلاگ عزیزی سرقت ادبی کردم
البته داستان تکراریست ولی دلیلی داشتم و آن
دلیل روح بزرگ ِ صاحب وبلاگ است که با اینکه از نظر
سنی کوچکتر از من است ولی روحی به وسعت آسمان دارد
توصیه میکنم حتما به وبلاگش بروید و شکرگزاریش را با چشم دل ببینید...
جناب حافظ هم همراهی کردند و در خور پست آن عزیز دو بیتی مهمانمان کردند...
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
یامحی الاموات...
جمعه دهم اسفند 1386
... مرا تویی ...
روزگاري شد که در ميخانه خدمت ميکنم
در لباس فقر کار اهل دولت ميکنم
تا کي اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام
در کمينم و انتظار وقت فرصت ميکنم
واعظ ما بوي حق نشنيد بشنو کاين سخن
در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميکنم
با صبا افتان و خيزان ميروم تا کوي دوست
و از رفيقان ره استمداد همت ميکنم
خاک کويت زحمت ما برنتابد بيش از اين
لطفها کردي بتا تخفيف زحمت ميکنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست
ياد دار اي دل که چندينت نصيحت ميکنم
ديده بدبين بپوشان اي کريم عيب پوش
زين دليريها که من در کنج خلوت ميکنم
حافظم در مجلسي دردي کشم در محفلي
بنگر اين شوخي که چون با خلق صنعت ميکنم
خوانم به بستانت تا من به غزل خواني شوری بنهم بردل زين عالم ويرانه
دوستان در پست قبلی مایل به برداشتن آدرس آن ، فقیه عالم به علم بودند
بر من ببخشید که اینکار را نکردم ، با حذف کردن آدرس اتفاقی نمی افتد
ولی با بودنش و خواندنش ذهنمان به اعماق تاریخ باز میگردد طلحه و زبیرها ،
واعظان ِ بی دین ، قرون وسطا ، حواری خائن به مسیح ، کلیسای متعصب و گالیله ،
شاه سلطان حسین بزدل و اشرف افغان و ...
وقتی ذهن انسان اعماق تاریک تاریخ را کاوید به روشنایی میرسد...
علی ابن ابیطالب ، بلال حبشی ، تمامی آزاد اندیشانی که بعد از سه قرن سیطره
حکومت کلیسا را به عقب راندند ، پولس قدیس که حواری دوازدهم شد و خود ِ مسیح
که پیام آور عشق و دوستی است ، با وجود اعتراف گالیله مبنی بر اشتباه فرضیه اش
در دادگاه سیاهی و تحجر ،زمین هنوز می چرخد به دور خورشید ، و با وجود شاهان خائن به وطن ،
با دیدن نام فردوسی و اردشیر بابکان و باک خرم دین و ...
نور جای ظلمت را میگیرد و لبخندی بر لبانمان نقش میزند...
من فقط در این وبلاگ دلم برای خدا گرفت که ذوانتقام نام داشت ، به پیر و مرادم
گفتم لبخندی زد
وگفت:
خدای را با بنده به چهار چیز مخاطبه است:
به تن و به دل و به مال و به زبان.
اگر تن را خدمت فرادهی و زبان ذکر را ،
راه رفته نشود تا دل بدو ها ندهی و سخاوت نکنی ،
که این چهار چیز دادم و چهار چیز از وی درخواستم:
هیبت و محبت و زندگانی با او و راه در یگانگی.
پس گفتم
" مرا به بهشت امید مده و به دوزخ بیم مکن که این هر دو سرای دیگران راست و مرا تویی"
یاحق...
پنجشنبه نهم اسفند 1386
... گفت هان ای بوالحسنو ...
چون رسم مسلماني در چشم تو مي بينم
پيمان به تو مي بندم من برسر پيمانه
اگر خداوند یخچال داشت حتما عکس شما را بر روی در آن می چسباند.
اگر خداوند کیف پول داشت حتما عکس شما را داخل آن قرار می داد.
او هر بهار برای شما گل های زیبا می فرستد.
او هر روز صبح نور خورشید را به شما می بخشد.
هر زمان خواستید با او حرف بزنید،می شنود.
خداوند قول نداده که روز ها را بدون درد و اندوه ،خنده را بدون غم
و روزهای آفتابی را بدون روزهای بارانی قرار دهد
اما قول داده است که نیرو و توانایی رابرای روزهای پر تلاش،
آسایش را پس از غم و روشنایی را پس از تاریکی قرار دهد.
پروژه نصب سایت ادامه دارد...
دیروز با دیدن نوشته عزیزی در نظرات وبلاگی ، لبخندی زدم و خوشحال شدم...
دیشب بزرگواری با ناراحتی آدرس وبلاگی را دادند که پستی بلند و طولانی در مورد
حضرت حافظ در آن نوشته شده است بخوانیدش بد نیست ، برای خنده...
خواجه شیراز هم دیشب با من خندید از این کوته نظری ها ، بهترین نکته وبلاگ
شرح آنست که نویسنده فتوحات خود را در عرصه علم به رخ میکشد (فقیهان با علم؟؟؟) و غم انگیز ترینش ،
صفت خداوند ست که ذوانتقام نوشته شده است ، در عجبم از این انسان نماهایی
که خدای را در نظر دیگران فقط و فقط یک انتقام جو به تصویر میکشند...
جناب شیخ الان در نظرم آمدند ٬ با شما دوستان سری به تذکره می زنیم...
نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬
آوازی شنید که :
« هان ای بوالحسنو!
خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»
شیخ گفت:
« بار خدای!
خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم
با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟».
آواز آمد:
« نه از تو نه از من ».
یا ارحم الراحمین...
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
... یاحی و یاقیوم ...
ققنوس پرنده عجيبيست.
ققنوس هرگز جفتي ندارد و در تنهايي سكنا ميگزيند.
منقارش مثل يك ني بلند است ونزديك به صد سوراخ روي منقارش قرار دارد.
هر سوراخ صداي خاصي از خود ايجاد ميكند و رازي را آشكار ميكند.
چون ترتيبي براي صداها قرار نداده ؛
هميشه غير قابل پيش بيني هست كه كدام صدا زودتر ايجاد ميشود.
وقتي ققنوس صداها را از خود ايجاد ميكند ؛
همه پرندگان آسمان و همه ماهي هاي دريا تحت تاثير قرار مي گيرند.
همه بادهاي وحشي با شنيدن اين موسيقي مدهوش كننده؛
و براي درك بهتر آن سكوت ميكنند.
ققنوس هزار سال زندگي ميكند.
او زمان مرگ خود را ميداند و وقتي زمان مرگش فرا رسيد
صدها درخت را جمع ميكند و آنها را در يك نقطه آتش مي زند
و خودش را به درون اين آتش مي اندازد.
با هر يك از سوراخهاي منقارش فرياد غم انگيزي از روح خود بر مي آورد
و به همه اعلام ميكند كه مرده است.
سپس همه پرندگان و حيوانات جمع ميشوند
تا در زمان مرگ ققنوس حاضر باشند.
ققنوس آخرين نفس خود را جمع ميكند
و بالهاي خود را به هم ميزند تا شعله افروخته تر شود.
به زودي شعله و پرنده به تلي از ذغال تبديل ميشوند
و از دل اين ذغال گداخته فقط يك جرقه باقي ميماند
كه تبديل به يك نوزاد ققنوس ميشود و از آتش بيرون مي آيد.
ققنوس نمونه بارز انسان جستجو گر و آگاه هست.
با اينكه هميشه تنهاست
ولي با يك آواز و صدا همه كائنات را دور خود جمع ميكند.
وقتي به بلوغ كامل رسيد با مرگش زندگي جديدي آغاز ميكند.
چنان به عشق اعتقاد دارد كه با اينكه به خيال همه دارد در آتش ميسوزد
و از بين ميرود ولي او عشق را آتش و سوزنده نمي پندارد
و نميگذارد عشقش از بين برود و از همان عشق هم تولدي دوباره مي یابد...
صد دست برآوردم از بهر تمنايت
بي وصل كجا ماند مستانه زجانانه ؟
امروز با گروهی بودم برای نصب یک سایت رادار...
در بیابان ...
زمزمه باد و ...
حضرت حافظ فرمود...
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد...
...
سه گونه روان، سه گونه نیایش:
پروردگارا کمانیم در دستان تو، مرا سهل تا بپوسم.
پروردگارا کمانیم در دستان تو، آنچنان بکش تا مشکنم.
پروردگارا کمانیم در دستان تو، مرا بکش تا بشکنم چه باک از شکستنم...
یاحی و یاقیوم...
دوشنبه ششم اسفند 1386
... از خدا میخواهم ...
به تن خسته من
كه گشايم بالي ، سوي دخت مهتاب
امشبي مستانه ، برسرچشمه آب
تابنوشم آبي ازلب شهد وصفا
تاطراوت گيرد ، اين كويرتشنه
گرببارد باران ، يك دو ازلطف خدا
آسمان بي باك است
كه كوير غمناك است
رسم اگر اين باشد
بر سر من خاك است
با تمام اينها روح ما درياييست
مثل يك اشتر مست
در دل اين صحرا
لطف خورشيد بسي است بر سرتشنه لبان
تا بدانند قدر قطره قطره از آب
چه رسد بر باران
با همه تنهاييم راز داري دارم در دل خلوت شب
كه مرا مي گويد قصه هاي دريا
آنچه كه مي بيند ازتلاطم ، ازموج
ازخروش دريا برسرساحل عشق
راه من تا آنجا دور نيستش اما
من كجا و دريا
سرنوشتم اين بود
تا بمانم اينجا
بي تلاطم اما
شور شبهای شما
باگوشه چشم خود ما را به غلامي بر
مگذار به چنگ غير درموطن بيگانه
امروز و این پست اختصاص به دو فرشته دارد
یکی از این فرشته ها علی کوچولو است
که آشناست در نظر دوستان ِ نارایانا

و دیگری مادر نگین خانم هستند ،
ایشان هم بالهایشان را به تیغ جراح سپرده اند...
عشقست...
امروز با جناب حافظ بودم مطابق هر روز در کشف و شهودی شاه بیتی فرمودند
که با سخنم که درد را عشق میدانم ، یکی شد...
طبیب عشق مسیحا دم ست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا کند
عشقست...
لطفش همیشه جاریست...
یاقاضی الحاجات...
یکشنبه پنجم اسفند 1386
... هو ...

ترجیح میدهم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم ،
تا اینکه توی کلیسا باشم و به موتور سیکلتم فکر کنم...
"مارلون براندو"
اي بيخبر بکوش که صاحب خبر شوي
تا راهرو نباشي کي راهبر شوي
در مکتب حقايق پيش اديب عشق
هان اي پسر بکوش که روزي پدر شوي
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي
تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي
خواب و خورت ز مرتبه خويش دور کرد
آن گه رسي به خويش که بي خواب و خور شوي
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوي
يک دم غريق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به يک موي تر شوي
از پاي تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زين پس شکي نماند که صاحب نظر شوي
بنياد هستي تو چو زير و زبر شود
در دل مدار هيچ که زير و زبر شوي
گر در سرت هواي وصال است حافظا
بايد که خاک درگه اهل هنر شوي
شنبه چهارم اسفند 1386
... توکل ...
مستان همه مي پرسند از تو ره ميخانه
مست آنكه زروي تو مجنون شد و ديوانه
دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند
تا شب را در آن جا بگذرانند.
آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند
فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند .
بلکه به آنها فضای کوچکی از زیرزمین خانه را اختصاص دادند .
همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند ،
فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند .
فرشته جوانتر علت را پرسید و او گفت :
" چیزها همیشه آن طور نیستند که به نظر می رسند " .
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورزی بسیار فقیر ، اما مهمان نواز رفتند .
پس از صرف غذای مختصری که داشتند ،
آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند ، تا شب را راحت بخوابند .
صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند .
تنها گاوشان ، که شیرش تنها ممر در آمدشان بود ، در مزرعه مرده بود .
فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت :
چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیافتد ؟
مرد اولی همه چیز داشت ، با این حال تو کمکش کردی .
خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند ،
و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد .
فرشته پیرتر پاسخ داد :
" چیزها همیشه آن طور نیستند که به نظر می رسند " .
شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند .
از آنجا که که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود ،
من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد .
شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم ،
فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد . من در عوض گاو را به او دادم .
"چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند"
هنگامیکه اوضاع ظاهرا بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید ،
باید توکل کنید و بدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست .
فقط ممکن است تا مدتها حکمتش را نفهمید...
این متن را گذاشتم برای تارا خانم و دوستانی که از دست خدا ناراحت میشوند...
"چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند"
امروز از عزیزی خبری رسید ،البته بی خبر نبودم ولی...
یا رب العالمین...
جمعه سوم اسفند 1386
... لبخند به ...
لبخند می زنیم
به آسمان ،
به هر جایی که امکان دارد ، به زمین .
خداوند عاشق ماست
چه سعادتی از این بالاتر ...
دوستی برایم پیامهای رنگارنگی ارسال کرده است و چون قرار نیست من هم بروم
و برایش رنگ بازی کنم اینجا می نویسم برایش ،باشد که بخواند...
همه رنگ هایی که به کار برده بودی قشنگ بود...
ولی از همه زیباتر همان رنگ بی رنگی بود همان که قرار بود خودت باشی...
پس زیاد فکر نکن درباره آن تابلو ...
باید گذشته را مرور کرد و آینده را ساخت...
هر چه هم که در مورد این نقاش نوشتی درست است...
و اما نشانه ی امروز...
با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی ِ دوست
وز رفیقان ِ ره استمداد ِ همت میکنم
یا فتاح ...
پنجشنبه دوم اسفند 1386
... خاک ِ گلدان ...
همیشه برای کسی خاک ِ گلدان باش
که اگر به آسمان رسید
یادش باشد که ریشه اش کجاست ...
اولین نشانه را دوستی خواند برایم...
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل
"حضرت حافظ"
دومین نشانه اینگونه پدید آمد...
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
اینرا من گفتم به مرد ِ جوانی که گوشه خیابان دست در جیب و سر در یقه
گرمکن ورزشی اش تند تند راه می رفت...
وقتی کنارش ایستادم و شیشه را دادم پایین و گفتم بفرمایید بالا...
و او که گفت چیز ِ زیادی از راه نمانده است...
و من که گفتم هوا بس ...
وقتی پیاده اش کردم ، نشانه سوم و نشانه اصلی جلویم سبز شد...
پیرمردی نورانی که در سرما عرض خیابان را طی میکرد ، به کنارش رفتم
و گفتمش بفرمایید بالا...
سوار شد و بلافاصله اسکناسی صد تومانی به طرفم گرفت...
گفتمش پدرجان شما را برای برکت وجودتان سوار کردم ...
و او زمزمه اش را شروع کرد...
الهم صل علی محمد و ال محمد
الهم صل علی محمد و ال محمد
الهم صل علی محمد و ال محمد
بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله و احد
الله صمد
لم یلد و لم یولد
ولم یکن له کفوا احد...
الهم صل علی محمد و ال محمد
یا محمد
یا علی...
اینها همه زمزمه هایش بودند و من که همه وجودم در وجودش گره خورده بود...
...
چهارشنبه یکم اسفند 1386
... یاحی و یاقیوم ...
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيرکي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب کاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمي
اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست
ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
آدمي در عالم خاکي نميآيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم
کز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
و اما این هم نشانه امروز ست ...
نشانه ای که بسیار بر دلم نشست...
دست ِ نیاز که پیش ِ کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
"صائب"
یا حی و یا قیوم را با این شعر زمزمه کردم امروز...
سحر بردار دستی و دعا کن
از این در حاجت خود را روا کن
کسی فریاد رس غیر از خدا نیست
طلب حاجت به درگاه خدا کن
یا حی و یا قیوم ...

