روضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
فتح آن در نظر رحمت درویشان است
قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری از چمن نزهت درویشان است
آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیاییست که در صحبت درویشان است
آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید
کبریاییست که در حشمت درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی تکلف بشنو دولت درویشان است
خسروان قبله حاجات جهانند ولی
سببش بندگی حضرت درویشان است
روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند
مظهرش آینه طلعت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را
سر و زر در کنف همت درویشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگی و سیرت درویشان است
حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی
منبعش خاک در خلوت درویشان است


طایفه‌ی رندان به انکار درویشی بدر آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند. شکایت از بی‌طاقتی پیش پیر طریقت برد که چنین حالی رفت. گفت ای فرزند، خرقه‌ درویشان جامه رضاست هر که در این جامه تحمّل بی‌مرادی نکند مدعی است و خرقه بر وی حرام است.

"گلستان سعدی"


درویشی نه نماز و روزه است، ونه احیای شب است. این جمله اسباب بندگی است. درویشی نرنجیدن است. اگر این حاصل کنی، واصل گردی...

"عبدالله بلیانی، نفحات الانس"


کسی ابراهیم ادهم را هزار دینار آورد که بگیر.
گفت:من از درویشان نستانم.
 گفت: من توانگرم.
گفت: از آن که داری زیادت بایدت؟
گفت: باید.
گفت: برگیر، که سرِ همه درویشان تویی.

"تذکرة الاولیا"


بایزید بسطامی را گفتند: درویشی چیست؟
گفت: آنکه کسی را در کُنج دل خویش پای به گنجی فرو شود در آن گنج گوهری یابد، آن را محبت گویند، هر که آن گوهر یافت، او درویش است.



سلام...

حضرت حافظ فرمودند:

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری از چمن نزهت درویشان است

لبخندی زدیم و در بایگانی ِ عمر ِ رفته چرخی زدیم تا رسیدیم به درویش محمد که همچون چشمه ساران زلال بود،درویش محمود که همیشه می گفت : عیب از مسلمانی ِ ماست ،درویش محسن که همه آقا محسن صدایشان میکردند و برکت بود تمام وجودش...خدایشان رحمت کند ...
درویشی که بر تخت بیماری نیم خیز گفت :
همیشه از کوچه گمنامی گذر کن ...
قلندری که با پای برهنه در کوچه پس کوچه ها قدم میزند با قفل زنجیری بر پا و گردن ...
زایر محمد تیموری در خرقان و بسطام که قسمتی از خرقه اش را با چاقو برید و گفت نگاهش دار ...
درویشی که چهل روز در بارگاه ابوالحسن خرقانی کفش ها را جفت میکرد ...
درویشی که کاسه ی چوبین زیر سر نهاد و هفت شهر عشق را نشان عطار داد ...
یادمان آمد که :

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است


در راه ...

یاحق ...