يكي خط است از اول تا به آخر              
بر او خلق جهــــــــــان گشته مسافر
در اين ره انبيـــــا چون ساربانند               
دليل و رهنماي كــــــــــاروانند
و از ايشان سيد ما گشته سالار              
هم او اول، هم او آخــــــــر در اين كار
احد در ميم احمد گشـــت ظاهر             
در اين دور، اول آمـــــد عيـــــــن  آخر
ز احمد تا احد يك ميم فرق است             
همه عالم در اين يك ميم غرق است
بر او ختم آمده پايــــــــان اين راه            
در او منـــــزل شده "ادعوا الي الله"
مقام دلگشايش جمع جمع است            
جمال جانفزايش شمــــع جمع است
شده او پيش و دلـــها جمله در پي          
گرفته دســــــــــــت جانها دامن وي
در اين ره اوليــــا باز از پس و پيش           
نشاني مي‌دهـــــند از منزل خويش
به حد خويش چـــــون گشتند واقف         
سخن گفتند در معـــــــروف و عارف
يكي از بحر وحـــدت گفت: انا الحق          
يكي از قرب و بعــــــد و سير زورق
يكي را علم ظاهـــــــــر بود حاصل            
نشاني داد از خشــــــكي و ساحل
يكي گوهــــــر برآورد و هــدف شد             
يكي بگــــــذاشت آن نزد صدف شد
يكي از جزء و كل گفت اين سخن باز           
يكي كرد از قــــــــديم و محدث آغاز
يكي از زلف و خــــال و خط بيان كرد           
شراب و شمع و شاهد را عيان كرد
سخنها چون به وفــــق منزل افتاد               
در افهام خــــــــــلايق مشكل افتاد
كسي را كاندراين معناست حيران             
ضروري مي‌شــــــــــــود دانستن آن

" گلشن راز شيخ محمود شبستري"

 


تعطیلات هم تمام شد و ما اندر خم یک کوچه ایم ، هنوز ...
امیر حسین بعد از گذر زطوفان تب علائم سرخک را در بدن خود دید
سیزده را در خانه بسر بردیم بمانند هفت روز قبلش و هفت روز قبل ترش
دلمان هوای هندوستان کرده با معبد سکوتش یا قونیه و حضرتش ...
اتول مان در این چند روز در اختیار دوستان بوده است و امیدواریم که بیاورندش ...
فردا باید که برویم و سری بزنیم به شرکت ...
برای دوستی از رنگ سفید و رنگ سیاه نوشتیم ، باشد که به خود آید و بداند که
دوستش داریم هر چند که نتوانست باور کند  البته حکایتی ست ...
شاید که برویم ، شاید هم نرویم ...
نمی دانیم هنوز ...
ولی امیدواریم که برویم ...

و سکوت ...
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
در اوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله ی رهایی
به هنگامی که نمی بینی آشنایی که ببیند تو را
که برهاند تو را از قفس تنهایی
که بپرسد ...
به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای
کاش گوشی
سکوتم را می شنید ...

داریم به شعرهای حضرت مولانا گوش میدهیم البته به زبان اجنبی ...

 

با یار به گلزار شدم رهگذری  
بر گل نظری فکندم از بی‌خبری 
دلدار به من گفت که شرمت بادا  
رخسار من اینجا و تو بر گل نگری

 

عجب میگوید جناب ِ مولانا به هر زبانی که بخوانند  باز بر دل می نشیند ...
یادمان آمد که در تابستان سال 85 در خرقان شبی را با یار تا صبح گذراندیم
عجب شبی بود ، با نیما و علی رفته بودیم ...

 

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای  
امروز چو زلف خود پس انداخته‌ای 
چشم تو زمی مست و من از چشم تو مست  
زان مست بدین مست نپرداخته‌ای 

 

دو روزی ماندیم و در برگشت با یار تا بسطام رفتیم و در کنار سلطان نشستیم
من روزه بودم صد روزی بود که روزه بودم و یار به من گفت باید که یکبار بیایی و در
کنجی که سلطان چله می نشسته ، چهل روزی بنشینی ...
آن کنج را نشانم داد ...
روزی خواهم رفت ...
یار با علی و نیما دست داد و روبوسی کرد با من نه ...
علی میگفت انگار با آب روبوسی کردم ...
باز یادمان آمد که در همان سال پروژه ای را در دست داشتیم هفت ماه
زندگی و پول مان را گذاشتیم قرار بود سه میلیاردی گیرمان بیاید ...
پروژه سنگینی بود ، صبح روزی که برای انجام قرارداد نهایی آماده شدیم
قبل از رفتن موبایل مان زنگ خورد و فهمیدیم که یکی از کسانی که از طرف
شرکت خارجی تقریبا همه کاره بود از ذوق بسته شدن قرارداد و گرفتن پول از
دو طرف قرارداد ٬ شب قبل از قرارداد سکته مغزی کرده ٬ یک هفته در کما بود و بعد
هم به دیار باقی شتافت خدایش بیامرزد  استاد دانشگاه ٬مرد ِ خوبی بود و ما فهمیدیم که
باید برویم و رفتیم ...
رفتیم و دور آن هفت ماه و چندین میلیونی که از جیب مبارک خرج کرده بودیم را خط کشیدیم ...
یار هم عجب نقش و نگاری دارد ...
منتظریم ...
امید که در امتحانات قبول شده باشیم ...
واگویه هایمان زیاد شد و از حوصله صاحب نظران بیشتر ...


یاحق...