... بیند ! ...

 

 

 

نقل است که گفت:
در سفری بودم، صحرا پربرف بود،
و گبری را دیدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می‌رفت و ارزن می‌پاشید.
ذالنون گفت: ای دهقان! چه دانه می‌پاشی؟
گفت: مرغکان چینه نیابند. دانه می‌پاشم تا این تخم به برآید و خدای بر من رحمت کند.
گفتم: دانه ای که بیگانه پاشد - از گبری- نپذیرد.
گفت: اگر نپذیرد، بیند آنچه می‌کنم.
گفتم: بیند.
گفت: مرا این بس باشد.
پس ذوالنون گفت چون به حج رفتم
آن گبر را دیدم - عاشق آسا در طواف- گفت: یا اباالفیض!
دیدی که دید و پذیرفت، و آن تخم به برآمد، و مرا آشنایی داد،
و آگاهی بخشید، وبه خانه خودم خواند؟
ذوالنون از آن سخن در شور شد.
گفت: خداوندا! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می‌فروشی.
هاتفی آواز داد:
که حق تعالی هرکه را خواند، نه به علت خواند، و هرکه را راند نه به علت راند.
تو ای ذوالنون! فارغ باش که کار انفعال لمایرید با قیاس عقل تو راست نیوفتد.

"تذکره اوالیا عطار، ذوالنون مصری"

سلام...

در راه ...

یاحق ...

... مقام ...

 

آورده اند که آن مرد گفت :

بارالها ! مرا به سگی  بردار!

در راهی میرفت.

سگی با وی به سخن آمد.

گفت: خود را عظیم پایگاهی نهادی ،

هرگز مویی از ما به خلاف او حرکت نکرده است ، 

تو را مقام ما می باید؟ 

"روح الارواح فی شرح الاسما الملک الفتاح"

"احمد سمعانی"

 

سلام ...

در راه ...

یاحق...

 

... مستی یا هوشیاری ...

 

 

شمس به صراحت می گوید مولانا مَست و تماشاگر است، خود را درگیرِ نَجاتِ دیگران نمی کُند، نه بدین دلیل که بی رَحم است یا بی تفاوت یا عافیت طَلَب، نه؛ تنها به این دلیل که مَست است و اساساً دیگران را نمی بیند. اما من هُشیارم، دُمِ دیگران را می گیرم و آن ها را از گردابِ خَطَر بیرون می کَشَم، چگونه؟ با سُخن گفتن، با راهْ نشان دادن، با انتقاد کردن، من کاری میکُنم که دیگرانْ شخصیّتِ واقعیِ خود را بِبینَند، حتّی اگر دوست نداشته نباشند، و دُرُست به همین دلیل است که- به اقرارِ مولانا- از او دلْسوزتَرم.


مولانا را سُخنی هست مِنْ لَدُنی [=سُخَنی که خدا به او الهام می کُند]، می گوید؛ دربَندِ آن نی که کَس را نَفْع کُند یا نکُند. اما مرا از خُردگی [=کودکی] به الهامِ خدا هست که به سُخن تَربیت کُنم کسی را چُنان (که) از خود خَلاص یابد، و پیش تَرَک می رَوَد. این شیخِ حَقّ است.

 

سلام ...

در راه ...

یاحق ...

 

... خوشحال بودن ...

 

 

در مدرسه از من پرسیدند وقتی بزرگ شدی

میخواهی چکاره شوی؟

پاسخ دادم خوشحال !

گفتند سوال را درست متوجه نشدی؟

گفتم شما زندگی را درست متوجه نشدید !

 

"جان لنون "

 

سلام ...

شاد باشید و در راه ..‌.

یاحق...

 

... قلمرو ...

 

قلمروهایی هست که دلیل و برهان را در ان راه نیست 

عبور از چنین قلمروی با تپش های دل ، نفس نفس زدن 

به لرزه در آمدن و لکنت زبان صورت میگیرد .

امروز میدانم که برای راه رفتن در سرزمینی که شمس هم در آن بهاته ای بیش نبود

می بایست با پاها و گامهایی متفاوت با پاها و گامهای دیگران راه بروم .

 

"عارف جان سوخته "

 

سلام ...

کتابهای عارف جان سوخته نوشته نهال تجدد و ملت عشق نوشته الیف شافاک را بخوانید...

دو دریچه ی متفاوت از زندگی شمس تبریزی ...

هر دو رمان هستند اما روح حضرت شمس تبریزی در تخیلات نویسنده هم جاریست ...

 

در راه ...

یاحق ...