...یـک شبی پروانگان جمع آمدند...
یـک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفی طالب شمع آمدند
جمله می گفتند می باید یـکی
کو خبر آرد ز مطلوب اندکی
شد یکی پروانه تا قصری زدور
درفضای قصرجست ازشمع نور
بـازگشت و دفتر خود بـاز کـرد
وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
ناقدی کو داشت درجمع مِهی
گفت او را نیست از شمع آگهی
شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش را بر شمع زد از دور در
پـر زنـان در پـرتـو مـطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت اونیز و مشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی باز گفت
ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک کی نشان داری تو نیز
دیگری برخاست می شدمست مست
پای کوبان بر سر آتش نشست
دست در کش کرد با آتش به هم
خویش گم کرد با او خَوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پـای او
سرخ شد چون آتش اعضای او
ناقـد ایشان چو دید او را زِ دور
شمع با خود کرده همرنگش ز نور
گفت این پروانه در کار است و بس
کس چه داند این خبر دارست و بس
آنکه شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان
کی خبر یابی زجانان یک زمان
"فریدالدین عطار نیشابوری"
یاحق...
بسم اللّه الرحمن الرحیم