... نماز عشق ...
در آینه دوباره نمایان شد:
با ابر گیسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند.
نام تو را، به رمز،
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
ــ مستی و راستی ــ
آهسته زیر لب
تکرار میکنند.
وقتی تو،
روی چوبه ی دارت،
خموش و مات بودی
ما :
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور:
مامور های معذور،
هم سان و هم سکوت ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحر گهان
هر جا که برد،
مردی ز خاک رویید.
در کوچه باغ های نشابور،
مستان نیمه شب به ترنم،
آواز سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند.
نامت هنوز ورد زبان هاست...
یادمه آن زمانهای دور که درس می خواندم پیری روشن ضمیر بود که از صفای باطنش
استفاده میکردم ، بسیار موقر و بزرگ بود ...
بعضی از شبها با پسر عمه گرامی که تازه از ایالات متحده ی شیطان بزرگ آمده بود
میرفتیم به دیدن آن مرد ِ نورانی ِ خدایی ...
حکایتی بود آن شبهای زمستانی و من و سبکی ِ روح ....
سالها از آن شبها گذشته و آن پیر در ملازمت سلطان قدر قدرت والامقام پادشاه ِ پادشاهان
است و در بارگاه عدالتش به سر می برد ...
پسر عمه دانشمند ِ ما بعد از چند سال دوباره به بلاد کفر کوچ کرد چون با مدارک دکترایش
در آن سالها بهترین کاری که برایش در وطن دست و پا شد هفته ای چند ساعت
تدریس زبان در دانشگاه ازاد بود !!! حال آنکه او دارای دو مدرک دکترا و یک کارشناسی بود
ولی هیچگاه نتوانست در جایگاهش کار کند؟؟؟ ...
حال در دانشگاه یو سی ال ای دوباره بر کرسی استادی تکیه زده و روزگار میگذراند ...
و من ...
بعد از گذشت ِ زمان هنوز در خم یک کوچه ام ...
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
یاحق...
بسم اللّه الرحمن الرحیم