بر همه چيزی کتابت بُوَد ،
مگر
بر آب
و اگر گذر کنی بر دريا،
از خون ِ خويش
بر آب
کتابت کن
تا آن کز پی تو در آيد
داند که
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند.

" ابوالحسن خَرقانی "

 

سلام...
امروز وقتی داشتم با اتول به شرکت میرفتم در هزار توی ذهن درگیر بودم که ناگهان
در گوشه خیابان آشنایی را دیدم ، پابرهنه ای که زنجیر بر پاهایش بود و تبر زین ی بر دوش و کلاهی نمدی که مزین شده بود به نام مولا بر سر...
قلندری بی نام ...
همان که یکسال و اندی پیش دیده بودمش و خواهش کردم دمی با من باشد...
همان قلندر سرتراشیده با پای برهنه و زنجیرهایی در پا...
همان که هر چند کوتاه ولی در لحظات با هم بودن پر از انرژی ام کرد...
با دیدنش تکانی خوردم و چشمانم تر شد ...
قلندر همان قلندر ِ قبلی بود هیچ فرقی نکرده بود ...
سبکبارتر شده بود ...
و من با دیدنش فهمیدیم که هیچ تغییری نکردم...
گران بارتر شده ام...


برقرار باشید و در راه...

یاحق...