پدري با پسري گفت به قهر                      
که تو آدم نشوي جان پدر             
حيف از آن عمر که اي بي سروپا                
در پي تربيتت کردم سر
دل فرزند از اين حرف شکست                   
بي خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن                     
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايي يافت                       
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن                   
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمده از راه دراز                              
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر                   
نظر افکند به سراپاي پدر
گفت گفتي که تو آدم نشوي                     
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سرش داد تکان                       
گفت اين نکته برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوي»                  
« گفتم آدم نشوي جان پدر»

"جامي"


سلام...

چهارشنبه بعد از نهار بچه ها با یک کیک بزرگ وارد دفترم شدند ،کیک عروسی بود نه تولد، قبل ترش یحیی آمد و گفت در کشوی میزتان هدیه تان را گذاشتم ،گفتم اصلا قبول نمیکنم ازت کلا هدیه نمی گیرم و ...مهدی واسطه شد و گفت هدیه را پس نمیدهند گفتم تو که میدانی من معذورم از هدیه شاید فردا خواستم اخراجش کنم یحیی خندید و گفت این کاری به ان ندارد...
کیک را بریدیم و جایتان خالی خوردیم و جاسم هم حرکات موزونی از نوع ِ عربی اش برایم از خود به در کرد و آمدیم خانه ...
کمی رمان ِ جالی خالی ِ سلوچ ِ محمود دولت ابادی را خواندیم و بعدشم دیدیم در میزنند رفتیم و درب را باز کردیم بگو مگوی کوچکی داشتیم با همسایه ی گرام مان...
این صاحب خانه ی ما قبل از اینکه خانه را اجاره دهد به ما دو عدد کنتور برق همسایه های پشتی را در حیاط کار گذاشته ،دوستان نخواستند پول بدهند برای تیر برق ٬ امدند کنتور را در خانه ی ما نصب کردند و با کابل 50 متری انطرف تر برق به منزل برده اند ...چند شب پیش وقتی رسیدیم و دیدم درب منزل طاق باز است و دو نفر چراغ قوه به دست ...پلیس و صورتجلسه و ... گفتیم ببرید این کنتورها را از خانه که ما اسایش ندارییم ....قرار نیست چون کنتورها در خانه ی ما هست شما به خودتان این اجازه را بدهید که ما باشیم و نباشیم از دیوار برویید بالا...حالا بدهکار هم شدیم...آدمی را آدمیت لازم است ،کلا آدم بودن سخت شده ...امروز زنگ زدند و گفتند از آگاهی امدند کارگاه برای سرقتهای اخیر باید نگهبان ها بروند برای پاره ای از توضیحات...هوس الویه کردیم و به مهدی گفتیم برود مواد را بخرد (مامان ِ خانه ماییم) جایتان خالی الویه ای درست کردیم در حد ِ تیم ملی البته برای شام...


برقرار باشید و در راه ...

یاحق...