یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست .گفت:اسب دارم اما سیاهست .گفت:مگر اسب سیاه را سوار نتوان شد؟گفت:چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس است.


سلام...

تهران که رفته بودیم برای معاینه زانوی پا و مسائلی که اتفاق افتاد و بعدش دیدن آن مرد ِ روحانی به هنگام بازگشت احساس سرماخوردگی داشتیم ...
پنجشنبه رسما در کنار درد پا درگیر گلو درد و مسائل جانبی اش شدیم که البته هنوز هم ادامه دارد ...
یکی از دوستان آمده بودند برای دیدنمان ، بحثی پیش آمد در مورد همه چیز که حکایت بالا را تعریف کردیم برایش...
امروز زنگ زدم به یکی از پیمانکاران وقتی صدایم را شنید همه ی مسائل کاری را کنار گذاشت و فقط درگیر پا و تن صدایمان شد ،اگر تعارف هم کرد شرمندگی ما را بیشتر کرد ...


در راه ...


یاحق ...