... هو ...
در تصور من، بيش از يك مذهب در جهان وجود ندارد، اما همچنين مي انديشم كه اين مذهب، درخت تنومندي است كه داراي شاخه هاي فراوان است و همچنانكه تمام شاخه ها شيره مورد نيازشان را از يك منبع مي گيرند، تمام مذاهب نيز جوهره خود را از يك چشمه مي گيرند كه منبع همه آنهاست. طبيعتاً اگر يك مذهب وجود دارد، يك خدا بيشتر نمي تواند وجود داشته باشد. اما او ناديدني و غير قابل توصيف است و در نتيجه، از نظر ادبي مي توان گفت، او نامهايي به تعداد همه ي انسانهاي روي زمين دارد. اين كه ما او را به چه اسمي مي ناميم، اهميت چنداني ندارد. او يكي است و دوّمي ندارد.
"گاندی"
تفسیر نویسی بر اسماء الحسنی از قرون ابتدایی رواج داشته اما آن چیز که متن حاضر را از دیگران به روشنی متمایز میکند نگاه ویژه ی «سمعانی » به تکنیک های ادبی نثر و نظم پارسی است
" شرح الغفار "
« گفت : هیچ راه نزدیک تر از نیاز ندیدم ، و بوی نیاز از او یافتم . آدم سرشته ی نیاز بود و در گندم بوی نیاز بود . معجون نیاز با بوی نیاز به هم فراهم ساختند . . آدم در بهشت غریب بود و آن دانه ی گندم غریب ، و غریب جز با غریب در نسازد . . . نعیم بهشت بر وی مباح کرد اما گفت : تنها گرد آن درخت مگرد ، و آدم خود از همه ی نعمت ها گرفتار آن درخت بود تنها . »
" شرح الفتاح "
«آسمان گفت: ما را صفت رفعت است . زمین گفت: ما را خلعت بسطت است . کوه گفت : ما را خلعت ثبات است و در من معادن جواهر است نباید که آفتی به ما باز خورد و این اوصاف و خلعت ها از ما بشود . این مشتی خاک گفت : مرا چیست که از من بستانند،هر چه را ذلیل کنند در خاک مالند، خاک را در چه مالند ؟ مردانه پیش آمد و باری که هیاکل افلاک نکشید بر کاهل رجولیت خود نهاد و نعره هل من مزید می زد . »
" شرح الواسع "
آن پیرزنی بود ، گاوکی داشت ، غلامی بود از آن سلطان بیامد و گاوک را بغصب ببرد . آن پیرزن در آن گاوک می نگریست ، چون مادر مهربان در فرزند ، ملک از شکار می آمد و بر پل می گذشت ، آن پیرزن پیش آمد ،جوشن افلاس در بر و سپر ناداشت در دست ، تیغ یقین کشیده زفان جرئت دراز کرده ، دست بیچاره گی از چادر حسرت بیرون کرده ، و عنان ملک بگرفت ، آن غلام خواست که او را رد کند ، ملک گفت مزن که در عین نفیر آمده است، ما را آن آورده است که ما را نیست ، عنانش بگرفت که یا ملک در این پل جواب دهی یا در آن پل ؟ ملک زیرک بود ، پای از رکاب شاهنشاهی جدا کرد و بر آن خاک تیره بنشست و گفت : چه بوده است ؟ گفت : غلامت گاوک من ببرده است ، بگوی تا باز دهد تا آسمان بر زمین نزنم . »
" شرح الخافض الرافع "
« سرایی که ساخت وی خود از کفی کفک بود و سقف وی از پاره ای دود ، و نور وی از جمادی . . . خردها سراسیمه گشت از جمال او . . . از کام خود گام بیرون باید نهاد ، تا بو که نام تو بر یخ نویسند . . . سری است عزیز ، ما زخم خورده ی فنای خویشیم . »
« هزار هزارجان جان عزیز فدای آن وقت دل نواز باد که ما را بی ما خلوتگاهی بود . . . کیمیای روح آمیز بر مس نفیس پاشیده اند و نفس شان در نفیس عقد درد ساخته اند »
" شرح الودود "
« ای پیدا کننده مهر خود به بنده نوازی ، و دوست دارنده ی رهی با بی نیازی و مهر افکنده میان رهی و خود بی انبازی »
« اگرسرت ببرند بر سر عهد باش و اگرهر دو جهان روی به تو آرند و خنجر خصومت بر حنجر وقت تو نهند ، فرد باش و مرد باش »
"اللطیف"
« امت محمد ( ص ) بصورت بیگاه برخاستند ، اما به معنی پگاه برخاستند . ایشان پیراهن عدم را چاک می کردند . بیگاه خیزان بودند در عالم قدرت ، اما پگاه خیزان بودند در عالم مشیت . »
" شرح القابض الباسط "
« ای قوالب به نسیه تن در دهید ، ای قلوب جز دستادست ستد و داد مکنید . ای قوالب شما را سفر به « ایاک نعبد »، ای قلوب شما را نظر به «ایاک نستعین ». چون بنده گوید : « ایاک نعبد » ، حق – عز و علا – گوید هر چه آورده است قبول کنید . چون گوید : « و ایاک نستعین » ، گوید : هر چه می خواهد ، بدهید . »
"روح الارواح"
سلام...
در راه ...
یاحق...
بسم اللّه الرحمن الرحیم