روزی مردی از یک دختر پرسید:
آیا با من ازدواج می‌کنی؟
دختر جواب داد: نه
و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،
تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید...


سلام ...
روز مادر زن مبارک ، ببخشید روز مادر و روز زن مبارک ...

مدتهاست از این دکتر به آن دکتر ، از این مطب به آن مطب در حال ترددیم ...
دیشب با کلی دنگ و فنگ نوبتی گرفتیم از طبیبی ...
وقتی مدارکمان را دیدند و معاینه کردند تمام مدارک را نگه داشتند و mri  نوشتند برایمان و گفتند تا شنبه برسان به دستمان تا در کمیسیون پزشکی ویژه ای که یکشنبه برگزار میشود بتوانیم همه ی راهکارها را بررسی کنیم ...
با کلی پارتی بازی امروز نوبت گرفتیم برای mri و وقتی رفتیم گفتند باید با تزریق باشد بروید و این دارو را تهیه کنید و 180000 تومان ناقابل هم به صندوق بدهید و بیایید ...
رفتیم دارو را خریدیم و رگ دستمان را پیدا کردند و برانول را کار گذاشتند و لباس عوض کردیم و رفتیم خوابیدیم روی تخت و گفتیم تزریق نمیکنید ؟گفتند ،وسط کار تزریق میکنیم...
چشمتان روز بد نبیند وقتی پایمان را بستند با تسمه که تکان نخورد و صاف باشد تازه فهمیدیم ای داد بیداد که چه دردی خواهیم کشید ...
گوشی را گذاشتند روی گوشهایمان تا صدای نخراشیده دستگاه را بتوانیم اندکی تحمل کنیم ...
کلی درد کشیدیم و تمام نشد ، برای یک لحظه کمی پایمان را تکان دادیم ، دیدیم اپراتور دستگاه چنان خشمگین وارد شد و گفت همه چیز را خراب کردی و پولت را هدر دادی و وقتم را تلف کردی و از این داستانها ، گفتیم داریم از درد نفله می شویم ...
فرمودند اندکی تحمل بایدت ...
دوباره روز از نو روزی از نو ...
بعد از کلی درد تازه امدند و تزریق را انجام دادند و گفتند باید چند دقیقه دیگر هم تحمل کنی ...
در این یکسالی که این تومور پیدایش شده اینقدر درد یکجا نکشیده بودیم ...
7 کیلو کم کرده ایم در این دو هفته ...
تنها خبر خوشی که به خودمان دادیم ...


در راه ...


یاحق ...