بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تاب من به جهان طره فلانی داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کلیدش به دلستانی داد
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاری ناتوانی داد
برو معالجه خود کن ای نصیحتگو
شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد
گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد



سلام ...

یکی میگفت :

 درد را از هر طرف بخوانی درد است ...
ولی درمان را از آخر بخوانی نامرد است ...
مواظب باش برای دردت به هر درمانی تن ندهی ...

 همینطور که نشسته بودیم و صدای رعد را با درخشش برق نظاره گر بودیم جناب ِ حافظ آمدند و فرمودند :

شکسته وار به درگاهت آمده که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد

حالمان خوبست ...
حال ِ دلمان ...
باید رفت ...
باید در راه رفت ...
باید در راه به سوی حقیقت رفت ...


وقتی باختم "مسیر" را یافتم!
در بزرگراه زندگی ، همیشه "راهت"  "راحت" نخواهد بود.
هر "چاله ای"  "چاره ای"  به من آموخت.
دوباره فکر کن فرصت ها "دوبار" نمیشوند .
برای جلوگیری از "پس رفت"   پس ، باید   "رفت" ...

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ...
خود ِ شیطان تو را به بهشت بازگرداند ...            

"پائولو کوئلیو"
در راه ...


یاحق ...