زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب
کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

سلام...
امروز میخواهیم در مورد فیلم رسوایی بنویسیم فارغ از اینکه کارگردانش کیست و در گذشته چه کرده و ...
اصلا هم قرار نیست جلسه نقد فیلم راه بیندازیم ...
آنچه از منظرمان گذشته است را میخواهیم بنویسیم...
سکانس هایی که آشنا بوده ، هر کدام که شور و حالی داده و لبخندی بر لب و گوشه چشمی را نمناک کرده...

اولین سکانس جایی ست که اکبر عبدی در نقش آخوند و شیخ و پیر و مراد ِ یک محله میرود در دکان ِ آمیرزا که شغلش حلاجی ست و با لهجه آذری میگوید:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
خب همین جاست که ذهن با دل پر میکشد به سوی ماهان و شاه نعمت الله ولی ،کسی که حضرت حافظ این بیت را در وصفش سرود ، یاد ِ ماهان و زاویه ای که حضرت شاه در آن چله می نشستند افتادیم و لبخند زدیم...
http://narayana.blogfa.com/post/363
پنبه ی ما را کی میزنید آمیرزا ؟...
دوباره لبخند میزنیم و یاد حلاج می افتیم ،منصور را نمی گوییم که سالهاست خاکستر عشق را با ندای اناالحقش در فضا جاری کرده ،جناب ِ حلاجی که پنبه هایمان را میزند...
http://narayana.blogfa.com/post/583
آمیرزا می گوید:

نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هر کس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست

سالک باید رندی کند که باد شهرت نگیردش که اگر زیاد شود موقع ترکیدن صدایش خیلی زیاد است ...
لبخند ِ تلخی میزنیم و شخصی در ذهنمان می آید که این شعر را زیاد میخواند ولی هنوز که هنوز است در عالم ِدیگری ست...

آمیرزا میگه به تعظیم این جماعت و چاپلوسی شان اعتنا نکن که مانند چوب کمان است ...
لبخند میزنیم و یاد اس ام اسی می افتیم که بیشتر از یک سال است نگه داشتیم تا جایی بنویسیمش...

به تعظیم ِ مردم این زمانه اعتماد نکن
تعظیم ِ آنان همانند خم شدن دو سر کمان است
که هر چه به هم نزدیکتر شوند تیرش کشنده تر است

"خشایارشا"

آمیرزا میگه بیخود نیست که قدیمیا میگن :سلامت در گمنامی ست...
لبخند میزنیم و یادی میکنیم از پیر ِ روشن ضمیری که توصیه ی پیرشان را گفتند به ما ...
http://narayana.blogfa.com/post/150
آنجایی که اکبر عبدی میگوید:

ای بسا در بسته که به مفتاح ِ دعا بگشایند...

یادِ تمام ِ دربهای بسته ای که باز شدند به مدد دعا و ذکر و عنایت حضرتش ،دربهای بسته ای که خیلی هایش در حد معجزه بودند برای بچه ها و ما ...

آنجایی که بازیگر ِ نقش اول زن می گوید حاج آقا از این کتابت برایم فال بگیر و حاج آقا که دیوان ِ شمس در دستش است میگوید این کتاب شعر است ولی شما نیت کن:

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی
نی به خدا که از دغل چشم فراز می‌کنی
چشم ببسته‌ای که تا خواب کنی حریف را
چونک بخفت بر زرش دست دراز می‌کنی
سلسله‌ای گشاده‌ای دام ابد نهاده‌ای
بند کی سخت می‌کنی بند کی باز می‌کنی
عاشق بی‌گناه را بهر ثواب می‌کشی
بر سر گور کشتگان بانگ نماز می‌کنی
گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می‌بری
گه به مثال مطربان نغنغه ساز می‌کنی
طبل فراق می‌زنی نای عراق می‌زنی
پرده بوسلیک را جفت حجاز می‌کنی
جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را
از صدقات حسن خود گنج نیاز می‌کنی
پرده چرخ می‌دری جلوه ملک می‌کنی
تاج شهان همی‌بری ملک ایاز می‌کنی
عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود
اینک به صورتی شدی این به مجاز می‌کنی
گنج بلا نهایتی سکه کجاست گنج را
صورت سکه گر کنی آن پی گاز می‌کنی
غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چند
در کنف غنای او ناله آز می‌کنی

یاد ِ بازار ِ قونیه افتادیم که پر رونق بود از صدای چکش قلمزنان و صنعتگران و مولانا که مدرسه پنبه‌فروشان را ترک کرده بود و در حلقه مریدانش از کنار کاروان‌سرای شکرفروشان عبور می‌کرد که شمس را دید. شمس برخاست افسار مرکب مولانا را گرفت و به او گفت: ای رهبر مسلمین آیا بایزید مقامش والاتر بود یا حضرت محمد (ص)؟...
لبخند میزنیم و می رسیم به شعری که از رودکی ست و با این روایت به پوریای ولی هم منتسب است:
گر بر سر نفس خود امیری مردی
گر بر دگری خرده نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده را بگیری مردی

اینجاست که آقا شریف میگه حاج آقا مردم بیرون ایستادن اگر جماعت داخل مسجد یک قدم بروند جلو جای همه میشود و حاج آقا هم میگویند ایشان کل حرفی که ما میخواستیم بگوییم را گفتند ...
http://narayana.blogfa.com/post/393
یا این ابیات که آشناست ...

رشته ای بر گردنم افکنده دوست
میکشد هر جا که خاطر خواه اوست
*
گر نگهدار من آنست که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
*
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

*
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند


خداوند پرونده ای را که مردم می نویسند نمی خواند ...


همین ...

در راه ...

بی قرار ...


یاحق ...