مدّتی استاد ابوالقاسم قشیری در صحبت شیخ ابوسعید ابوالخیر بود تا روزی هر دو در بازار نشابور می‌رفتند.
شلغم پخته دیدند نهاده سپید و پاکیزه. نَفسِ هر دو بزرگ را بدان رغبتی افتاد.
شیخ قراضه‌ای بداد و از آن شلغم بستد و بخورد.
استاد ابوالقاسم با خود گفت: من امامِ نشابورم در میانِ بازار شلغم چگونه خورم؟ نخورد و به خانقاه رفت.
چنانک معهود شیخ بوده است، بعد از سفره سماع کردند.
شیخ را حالتی عظیم پیدا آمد.
بر دل استاد ابوالقاسم بگذشت که چندین تحصیل که من کرده‌ام و در راه طریقت رنج‌ها برده
مرا چنین وقتی و حالتی مسلّم نشد.
شیخ سر برآورد و گفت: آن ساعت که من در بازار شلغم می‌خوردم تو بُتِ نفس می‌پرستیدی
و می‌گفتی: من امام نشابورم در بازار چگونه شلغم خورم؟ ندانی که هیچ بت پرست را این وقت وحالت ندهند؟


سلام...

چند روز ِ یکی از بچه ها اصرار داره از طریق کانالهایی ویژه که مرتبط هستند با ایشان مشکل مالی مان را حل کنیم با شرکتی که 25 ماه کار کردیم در آن و کلی خسارت خوردیم و در آخر کلی پول هم داده نشد ،هر چه فکر کردیم جوابمان نه بود ،اما این دوست عزیز که میدانیم میتواند این مشکل را حل کند برایش غیر قابل قبول است ، نه گفتن مان ...
تازه در این بلبشویی که داریم و بحران اقتصادی و هزینه های سرسام آور پزشکی ...
اما جواب مان نه هست و خواهد بود ...
خیلی وقتها کبر و غرور از طرف شیطان حبه میشود به انسان ...
مغرور بودیم که فقط کار کردیم و لذت نبردیم ،این میشود تقاصش...
به قول یکی از پرسنل که میگفت مانند بازرس ژاور در بینوایان کار میکنید مو را از ماست میکشید ولی در اخر میفهمید دولت فاسد است...
راست میگفت اما با ژاور یک تفاوت داشتیم و آن این بود که ژاور دست و پایش را بست و خودش را در رود سن غرق کرد ولی ما وقتی فساد را عینی دیدیم تا آنجا که توانستیم حق و حقوق را برگرداندیم آخریش هم مهندسی جوان بود که بخاطر کبر و غرورِ مدیرعامل همه ی حقوقش را نگرفت اما تمام و کمال پرداختیم بهش ...
حالا همان جوان با در آمدی بسیار بیشتر از آنروزها دیروز تماس گرفته و میگوید همش به شما فکر میکنم و خجالت میکشم بگویم اگر کاری از دستم بر می آید در خدمتم ،همین کافیست برایمان ...
دوست ِ عزیز ِ من نگران ِ مدیرعامل ِ مغرور نباشید که حق ِ دوهزار نفر را خورده و شاید فرار کند و برود ،هیچ جایی نمی رود
به قول ِ خودش ما جن داریم ،قول میدهیم چنان کائنات در پیش ِ چشمانش از عزیزانش انتقام بگیرد و هیچ کاری نتواند بکند همچون پدرش که درس عبرتی شود برای خاندانش ...
ما هم اگر قرار باشد حق مان را بگیرییم ،خودشان می آورند دو دستی تقدیم میکنند ...


در راه ...


یاحق...