...بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت...
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
سلام...
روز بزرگداشت حضرت حافظ بود امروز ...
سالروز پرواز کودکی سه ساله هم بود ...
کودکی که با بیماری قلبی دست و پنجه نرم کرد و پدر و مادرش همه کاری کردند که بماند، سالها پیش ...
امروز صبح اما اتفاق ِ دیگری هم رقم خورد ،پدر ِ آن کودک رخ در نقاب خاک کشید ...
حاج حسین آسمونی ،هم او که نوزده ماه مرگ را به بازی گرفته بود
امروز دعوت حق را لبیک گفت...
مردی که آسمان را به زمین ترجیح داد و بعد از 19 ماه در کما بودن و در جهان ِ برزخ گشت و گذار زدن
بعد از سالها عاشقی کردن با حضرت دوست ،غزل ِ حافظ را تفسیر کرد برایمان
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم
تاوان ِ آدم و آدمها را داد چون که :
هر که در این بزم مقرب تر است ، جام بلا بیشترش میدهند
تا به جایگاهی که از روز ازل مالش بود رسید ...
سبکبار رفت ،خیلی سبکبار ...
اینرا وقتی در غسالخانه توسط آن غسالی که لال بود و با اشاره
میگفت چکار کنیم فهمیدم/دیدم ، چقدر سبکبار رفت بدون ِ ذره ای از نعمات این دنیا ،که گوشت میشود بر تن مان ...
پوستی بر استخوان با روحی که کوله باری پر از نور بر دوش داشت...
روزی بود امروز ، با پایی لنگ که لنگیدنش مشهود بود همراه شدیم
با پدری که پسرانش حق ِ فرزندی را به جا اورده بودند در این چند ماه
با مردی که همسرش دوش به دوش پسرانش لحظه به لحظه در کنارش بود
همراه شدیم از خانه تا غسالخانه تا خانه ی آخری که همه مان روزی در آن خواهیم رفت ...
خدایش بیامرزد و دعایش همراهمان باشد که سخت محتاجیم...
در راه ...
یاحق...
بسم اللّه الرحمن الرحیم