... مستی یا هوشیاری ...
شمس به صراحت می گوید مولانا مَست و تماشاگر است، خود را درگیرِ نَجاتِ دیگران نمی کُند، نه بدین دلیل که بی رَحم است یا بی تفاوت یا عافیت طَلَب، نه؛ تنها به این دلیل که مَست است و اساساً دیگران را نمی بیند. اما من هُشیارم، دُمِ دیگران را می گیرم و آن ها را از گردابِ خَطَر بیرون می کَشَم، چگونه؟ با سُخن گفتن، با راهْ نشان دادن، با انتقاد کردن، من کاری میکُنم که دیگرانْ شخصیّتِ واقعیِ خود را بِبینَند، حتّی اگر دوست نداشته نباشند، و دُرُست به همین دلیل است که- به اقرارِ مولانا- از او دلْسوزتَرم.
مولانا را سُخنی هست مِنْ لَدُنی [=سُخَنی که خدا به او الهام می کُند]، می گوید؛ دربَندِ آن نی که کَس را نَفْع کُند یا نکُند. اما مرا از خُردگی [=کودکی] به الهامِ خدا هست که به سُخن تَربیت کُنم کسی را چُنان (که) از خود خَلاص یابد، و پیش تَرَک می رَوَد. این شیخِ حَقّ است.
سلام ...
در راه ...
یاحق ...
بسم اللّه الرحمن الرحیم