به شکرانه حضورت دست به قلم آورده ام
ولی توان نوشتن ندارم
نمی دانم از کرم گویم یا لیاقت
نمی دانم از مهر گویم یا جفا
نمی دانم از صبر گویم یا انتظار
هر چه باشد هر چه گویم
جز شکر جز سپاس جز شادی جز عشق نخواهد بود...


سلام نام اوست...
نامی که بسیار بر زبان ها جاری میشود ...
کاش هم بر زبان و هم بر دلها جاری میشد...
سلام...
زنده شدن طبیعت و آغاز بهار پیام ِ دوست را برایمان دوباره تداعی کرد
امید که اینبار شنیده باشیم پیامش را...
مهربانی که عزیز ست برایم از عدد نوزده پرسیده بودند و حکایت آپ شدن
نارایانا با دقیقه نوزده...
سخن در مورد اعداد بسیار دارم ولی بهتر دیدم که سوال ِ بزرگی را بزرگی جواب دهد
نه شاگردی چو من...
به سراغ ِ پیر ِ هرات خواجه عبدالله انصاری رفتم و مدد خواستم از ایشان...

الهی اگر نظر فاسقان بر زر و سیم است و نظر صادقان بر خوف وبیم است
اما نظر عبدالله بیچاره بر نوزده حرف بسم الله الرحمن الرحیم است.
بسم الله نام ملکی ست که این گنبد رفیع درگاه اوست.
خورشید عالم آرا چون جام جهان نما به حکمت اوست.
هیکل ماه گاه چون لعل زرین و گاه چون درع سیمین به قدرت اوست.
هر کجا عزیزی ست آراسته ، خلعت اوست.
و هر کجا ذلیلیست خسته ، تیر حکمت اوست...

راستی ...
عیدتان مبارک ...

رودها در جاري شدن و علفها در سبز شدن معني پيدا مي كنند.
كوهها با قله ها و دريا ها با موجها زندگي پيدا ميكنند.
و انسان ها هم با انسان ها
با عشق فقط با عشق
پس بار خدايا بر من رحم كن
بر من كه مي دانم ناتوانم رحم كن
باشد كه خانه اي نداشته باشم
باشد كه لباس فاخري بر تن نداشته باشم
اما نباشد كه در قلبم عشق نباشد
هرگز نباشد...


یاحق...