... هواللطیف ...


بدان اي پسر كه تا كسي لطيف طبع نبود، عاشق نشود.
از آنچه عشق از لطافت طبع خيزد.
نبيني كه جوانان بيشتر عاشق شوند از پيران!
از آنكه طبع جوانان  لطيف تر بود تا پيران.
و نيز هيچ غليظ طبع و گران جان عاشق نشود
از آنكه اين علتي است كه خفيف روحان را بيشتر اوفتد.
اما تو جهد كن تا عاشق نشوي كه عاشقي با بلاست
و سرتاسر عاشقي رنج است و درد دل و محنت.

دوستي ديگرست و عاشقي ديگر؛
در دوستي هميشه وقت خوش بود
و در عاشقي دائم اندر محنت بود.

اكنون اي پسر هرچند كه اين حكايت ها "در مذمت عشق"گفتم
اما اگر ترا اتفاق عشق افتد دانم كه بر قول من كار نكني
كه خود گفته ام:

هر آدمي اي كه حي و ناطق باشد
بايد كه چو عذرا و چو وامق باشد
هركاو نه چنين بود منافق باشد
مومن نبود آنكه نه عاشق باشد
هرچند كه من اين دوبيتي گفته ام
اما تو جهد كن تا عاشق نشوي!


"قابوس نامه"



سلام...
راهیست راه ِ عشق که هیچش کناره نیست ...
 قرار ِ برگردان ِ انگلیسی  این پست توسط لائورنت عزیز
که رومئو صدایش میکنیم خوانده شود...
چون این پست تقدیم میشود به او و ژولیت زندگی اش ،آبجی زهرا...
دختری که وقتی نشانه های عشق را دید در چشمان ِ آبی ِ رومئو
نذر کرد بر شیخ خرقان ، تا راهها هموار شود و جناب شیخ هم
مدد کردند و راهها هموار شد و رومئو شد امید رضا و پیوندی آسمانی شکل گرفت...
عاشقی اما در طول تاریخ با دشواری همراه بوده و شیرینی اش دو چندان میشود وقتی در راه سنگها و محنت ها بیشتر و بیشتر شود...
عاشقی کن امید رضای عزیز که دخترک قصه ی تو محرم امسال
نذر دیگری را ادا میکند برای ساقی کربلا ...
میدانیم قدر این زندگی و این عشق را  نیک میدانی ولی عشقبازی با معبود را در دل تازه نگه دار تا آخر دنیا...

لینک برگردان انگلیسی

برقرار باشید و در راه ...

یاحق...

... دستم به دست دوست ماند ، پايم به پاي راه رفت ...

19


مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم ...

"حسین پناهی"


سلام...
حضرت پدر نذری داشتند ...
گوسفندی کشتند ...
آبگوشتی پختند ...

نزدیک افطار وقتی ظرفها هر کدام به سویی رفت ،خانمی آمدند که pvns داشتند و سه بار عمل کرده بودند و 90 جلسه رادیوتراپی ...
تومورشان هنوز دارند جولان میدهند ...
کلی حرف زدند و روحیه دادند ، فکر میکردند که ترسیده ایم ...
 کلی حرف زدیم و ...
خوب بود در کل ...
آبگوشت ِ خوبی هم شده بود ...
جای همه ی دوستان خالی ...


دو رکعت نماز والدین داشتیم ، یادتان هست ؟ ...
امشب بخوانید ...

حضرت خواجه هم مدد فرمودند :


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


مدتی ست دعوت شدیم شیراز برای یک پروژه ساختمانی ...
نرفتیم چون نمی توانستیم ...


در راه ...


یاحق ...

... نوزدهم فروردین ...


جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.
شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
خورشید ، تاریکی را می شست و می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند
این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد.
جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی،
جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم ...
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم...


سلام ...

امروز روزی ست که موکلین خورشید برای ساعاتی بر روی زمین می آیند و نور را هدیه میکنند یکی از پنج اسمی که نوشته میشود در دعای شرف شمس که احتمال اسم اعظم بودنشان بیشتر است ،البته همه ی اسماالحسنی اسم اعظم هستند ...

امروز نوزدهمین روز از برج حمل است و عدد نوزده یک بار دیگر رخ نشان میدهد ...
نوزده دوست داشتنی که اسم اعظم من است ...

بسم الله الرحمن الرحیم ...

امید که در تمام ثانیه های نوزده زندگی تان نور و روشنی ، رزق و روزی ،خیر و نیکی به شما چشمک بزنند ...




در راه ...


یاحق ...

... از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ...



بسم الله الرّحمن الرّحیم

سماع الله، موجب هیبت است و هیبت سبب فنا و غیبت است.
و سماع الرّحمن الرّحیم، موجب حضور به حضرت است
و حضور سبب بقا و قربت است
پس هر که در سماع الله است، در کشف جلال مدهوش است،
و هر که در سماع الرّحمن الرّحیم است، در بسط جمال بیهوش است!


"شیخ احمد سمعانی"



ترسم که اشک در غم ما پرده در شود        
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر        
آری شود ولیک به خون جگر شود



سلام...
حمد و سپاس خدای عزوجل را که طاعتش موجب حرمت است و به شکر اندرش مزید نعمت...

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه        
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان        
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

زبان قاصر است از اینهمه لطف و بزرگی انسانهایی که در این زمانه ی دروغ و ریا هنوز راه و رسم انسانیت را بلدند و روزگار با عطر نفسشان ایام را میگذراند...

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو        
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من        
آری به یمن لطف شما خاک زر شود


خبر امد خبری در راه است...
خبرهایی در راه است...


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی        
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست        
سرها بر آستانه او خاک در شود


صاحب نظران نظر کردند به سارا"فاطمه" و مقبول طبعشان شد سلامتی سارا"فاطمه"...


بسم الله الرحمن الرحیم...

بسم الله نام آن پادشاهیست کی میلان دلهای عشاق بدرگاه اوست و هیجان جانهای مشتاق ببارگاه او...
قلم حکمت او صورت آدم و هیات عالم را نگاشته ، و کرم نعمت او همه را در مهمان خانه ی انس داشته...
مرقع پوشان جوامع صوامع خانقاه پیروزه ی افلاک از هیبت جلال او سر بر زانو نهاده ، و دردی کشان خرابات خراب حال از دور جام وصال او در پستی افتاده...

"سیف الدین باخرزی"

با نامش و با یادش شروع کردیم و قرارمان دیدن نشانه یا نشانه هایی بود که نشانمان دهد که نیروی عظیم ِ عشق میتواند تمام معادلاتی را که انسان امروزی می بالد به کشفشان را زیر سوال ببرد قرارمان این بود که تا شب نوزدهم  از چله ی عشق ،دخترک قصه ی ما به نیروی عظیم زنجیره عشق پاسخ دهد و این نشانه ها از شب هفتم شروع شد ...
دو شب پیش بود که دوستی خندان امد و گفت که یکی از دوستانش در معبد دالای لاماِ تبت ساعتی قبل تماس گرفته و این عزیز هم از سارا"فاطمه" گفته بود و نتیجه اش نوشتن مشکل سارا"فاطمه" بر روی کاغذ بود و تحویل آن به راهبی در معبد که وظیفه جمع اوری درخواستها را بر عهده داشته است و جالبترش وقتی بوده که میان ان همه کاغذ از ادمهایی که از سراسر دنیا در ان لحظه در معبد حضور داشتند برای وصل شدن به زنجیره ی انرژی هفتصد راهب بودایی فرو رفته در روزه ی سکوت ،کاغذ سارا"فاطمه" بدون اینکه داخل بقیه نامه ها گذاشته شود یک راست به داخل معبد برده میشود...
انقدر بزرگ و وسیع شده زنجیره ی که تشکیل دادید که فقط میتوانیم بایستیم و تا کمر خم شویم و تعظیم کنیم به همه ی ادمهایی که ادم بودن را هنوز با خود اینطرف و انطرف میبرند...


الهی اگر نظر فاسقان بر زر و سیم است و نظر صادقان بر خوف وبیم است
اما نظر عبدالله بیچاره بر نوزده حرف بسم الله الرحمن الرحیم است.
بسم الله نام ملکی ست که این گنبد رفیع درگاه اوست.
خورشید عالم آرا چون جام جهان نما به حکمت اوست.
هیکل ماه گاه چون لعل زرین و گاه چون درع سیمین به قدرت اوست.
هر کجا عزیزی ست آراسته ، خلعت اوست.
و هر کجا ذلیلیست خسته ، تیر حکمت اوست...

"خواجه عبدالله انصاری"


بسم الله الرحمن الرحیم ...

سارا"فاطمه" بعد از 5 سال چند شبی ست که در خواب اصلا تشنج ندارد...


بسم الله الرحمن الرحیم ...

سارا"فاطمه" برای اولین بار زمانی که مادر برای انجام حرکات کششی که سالهاست هر روز و شب انجام میدهند ( کاری را که مغز نمی تواند دستور انجام دادنش را به دستها و پاها بدهد )وقتی که کمرش را صاف کردند و نگهش داشتند و میخواستند دست را سپر کنند در جلوی سینه که نیفتد ، واکنش نشان داد و دستانش را به جلو کشید و نگذاشت سرش( مانند تمام ان لحظاتی که در گذشته اگر حواسشان نبود سرش به زمین میرسید ) زمین را لمس کند ...


بسم الله الرحمن الرحیم ...

سارا"فاطمه" بعد از سالها یک حرکت ِ ارادی نشان داد از خود دو شب پیش ...
و امروز هم وقتی پیشش بودیم و انرژی اش را تخلیه کردیم ، گریه کرد ...
کاری که به ندرت انجام میدهد ...
بیست روز پیش قبل از اینکه ببینیمش ، زمانی که پدر در حمام میخواسته بلندش کند سر خورد و پایش شکست و یک هفته طول کشید که گریه اش گرفت و متوجه شدند که اتفاقی افتاده و بعد دکتر گفته بود یک هفته است پایش شکسته است و گچ گرفته بودند پا را...
و کمتر از دو ساعت پیش سارا"فاطمه" باز گریه کرد اینبار نه بخاطر شکستگی که ...
شنبه و یکشنبه سارا"فاطمه" به تهران می اید و به نزد پزشکش میرود...
منتظر خبرهای خوب باشید ...
لحظه به لحظه ...

همچنان که در راه هستید و در سماع 

لبخند بزنید و


روی ماه ِ خداوند را ببوسید...


یاحق...




... لبخند خدا ...

 

لوئیز ردن، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم.
وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد.
به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت:
آقا، شما را به خدا، به محض اینکه بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود،
و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت:
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من.
خواروبار فروش با اکراه گفت:
لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.

"لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد،
و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد.
کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت
ببیند روی آن چه نوشته شده است.
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:

"ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت:
تا آخرین پنی اش می ارزید.

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

 

دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هرکس داد، و پاداش بسیار برد...


سلام...
فردا نوزدهمین روز ِ فروردین است...
روز ِ شرف شمس...
موکلین خورشید از طلوع افتاب بر روی زمین می ایند...
انگشترهای شرف شمس فردا نوشته میشوند از طلوع افتاب تا ظهر...
عدد نوزده بدجوری بازی میکند فردا با دلها...

بسم الله الرحمن الرحیم

دعا در حق ِ تمامی مردمان در سرتاسر گیتی فراموشتان نشود...

برقرار باشید و در راه ...

یاحق...

 

... 19 ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم...

بسم الله نام آن پادشاهیست کی میلان دلهای عشاق بدرگاه اوست و هیجان جانهای مشتاق ببارگاه او...
قلم حکمت او صورت آدم و هیات عالم را نگاشته ، و کرم نعمت او همه را در مهمان خانه ی انس داشته...
مرقع پوشان جوامع صوامع خانقاه پیروزه ی افلاک از هیبت جلال او سر بر زانو نهاده ، و دردی کشان خرابات خراب حال از دور جام وصال او در پستی افتاده...

"سیف الدین باخرزی"

عشق را ریایی هست با خلق و با خود و با معشوق...
و ریای او با خود و با خلق بدان بداند که به دروغی کی خود بگوید شاد شود،
اگر چه داند که دورغ می گوید ، سبب آنست که ذهن چون آن حدیث وصال قبول کند در روی حضور معشوق درست شود
و در خیال و ذهن او و اوصال و نصیب بهم او نصیبی باشد،
لاجرم در وقت ازو قوت خورد ...
و تا مادام که خود را خود بود ، از ریایی خالی نبود ، وهنوز ملامت ترسان بود ، چون رام شود باک ندارد ، و از انواع ریا برهد...
و ریا با معشوق آن بود که درو رویش بود ، که مدتی پنهان دارد عشق ، اما چون علت برخیزد و تسلیم افتد ، نیز در رویش نباید ،
که همگی خود درو باخته است ...
جلالت یکی بود ...
چه جای روی بایستن بود...

"احمد غزالی"


سلام...
مدتی این مثنوی تاخیر داشت...
پوزشم را پذیرا باشید...
سفرهای پی در پی و ...
کویر  و خلیج فارس...
مدتی در کویر دامغان و چند روزی دریای بوشهر...
حالمان بد نیست غم کم میخوریم ، کم نه کم کم می خوریم...
امید که همیشه خوش باشید...

 


یاحق...

 

... بسم الله الرّحمن الرّحیم ...

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم
سماع الله، موجب هیبت است و هیبت سبب فنا و غیبت است.
و سماع الرّ حمن الرّ حیم، موجب حضور به حضرت است
و حضور سبب بقا و قربت است
پس هر که در سماع الله است، در کشف جلال مدهوش است،
و هر که در سماع الرّحمن الرّحیم است، در بسط جمال بیهوش است!


"احمد سمعانی"

 


مجنون می خواست که پیش لیلی نامه نویسد. قلم در دست گرفت و این بیت گفت :

خیال تو مقیم چشم است
و نام تو از زبان خالی نیست
و ذکر تو در صمیم جان جای دارد.
پس نامه پیش که نویسم؟
چون تو در این محلها می گردی،

قلم بشکست و کاغذ بدرید.


"فیه مافیه"


میدانم همیشه در همه جا حضور داری ...
خیال و نام  و ذکرت همیشه  بر چشم و زبان و جانم جاری ست ...
دستگیرم باش...


یاعلی...

 

... بسم الله الرحمن الرحیم ...

 

به شکرانه حضورت دست به قلم آورده ام
ولی توان نوشتن ندارم
نمی دانم از کرم گویم یا لیاقت
نمی دانم از مهر گویم یا جفا
نمی دانم از صبر گویم یا انتظار
هر چه باشد هر چه گویم
جز شکر جز سپاس جز شادی جز عشق نخواهد بود...


سلام نام اوست...
نامی که بسیار بر زبان ها جاری میشود ...
کاش هم بر زبان و هم بر دلها جاری میشد...
سلام...
زنده شدن طبیعت و آغاز بهار پیام ِ دوست را برایمان دوباره تداعی کرد
امید که اینبار شنیده باشیم پیامش را...
مهربانی که عزیز ست برایم از عدد نوزده پرسیده بودند و حکایت آپ شدن
نارایانا با دقیقه نوزده...
سخن در مورد اعداد بسیار دارم ولی بهتر دیدم که سوال ِ بزرگی را بزرگی جواب دهد
نه شاگردی چو من...
به سراغ ِ پیر ِ هرات خواجه عبدالله انصاری رفتم و مدد خواستم از ایشان...

الهی اگر نظر فاسقان بر زر و سیم است و نظر صادقان بر خوف وبیم است
اما نظر عبدالله بیچاره بر نوزده حرف بسم الله الرحمن الرحیم است.
بسم الله نام ملکی ست که این گنبد رفیع درگاه اوست.
خورشید عالم آرا چون جام جهان نما به حکمت اوست.
هیکل ماه گاه چون لعل زرین و گاه چون درع سیمین به قدرت اوست.
هر کجا عزیزی ست آراسته ، خلعت اوست.
و هر کجا ذلیلیست خسته ، تیر حکمت اوست...

راستی ...
عیدتان مبارک ...

رودها در جاري شدن و علفها در سبز شدن معني پيدا مي كنند.
كوهها با قله ها و دريا ها با موجها زندگي پيدا ميكنند.
و انسان ها هم با انسان ها
با عشق فقط با عشق
پس بار خدايا بر من رحم كن
بر من كه مي دانم ناتوانم رحم كن
باشد كه خانه اي نداشته باشم
باشد كه لباس فاخري بر تن نداشته باشم
اما نباشد كه در قلبم عشق نباشد
هرگز نباشد...


یاحق...