بسم الله الرحمن الرحیم...

بسم الله نام آن پادشاهیست کی میلان دلهای عشاق بدرگاه اوست و هیجان جانهای مشتاق ببارگاه او...
قلم حکمت او صورت آدم و هیات عالم را نگاشته ، و کرم نعمت او همه را در مهمان خانه ی انس داشته...
مرقع پوشان جوامع صوامع خانقاه پیروزه ی افلاک از هیبت جلال او سر بر زانو نهاده ، و دردی کشان خرابات خراب حال از دور جام وصال او در پستی افتاده...

"سیف الدین باخرزی"

عشق را ریایی هست با خلق و با خود و با معشوق...
و ریای او با خود و با خلق بدان بداند که به دروغی کی خود بگوید شاد شود،
اگر چه داند که دورغ می گوید ، سبب آنست که ذهن چون آن حدیث وصال قبول کند در روی حضور معشوق درست شود
و در خیال و ذهن او و اوصال و نصیب بهم او نصیبی باشد،
لاجرم در وقت ازو قوت خورد ...
و تا مادام که خود را خود بود ، از ریایی خالی نبود ، وهنوز ملامت ترسان بود ، چون رام شود باک ندارد ، و از انواع ریا برهد...
و ریا با معشوق آن بود که درو رویش بود ، که مدتی پنهان دارد عشق ، اما چون علت برخیزد و تسلیم افتد ، نیز در رویش نباید ،
که همگی خود درو باخته است ...
جلالت یکی بود ...
چه جای روی بایستن بود...

"احمد غزالی"


سلام...
مدتی این مثنوی تاخیر داشت...
پوزشم را پذیرا باشید...
سفرهای پی در پی و ...
کویر  و خلیج فارس...
مدتی در کویر دامغان و چند روزی دریای بوشهر...
حالمان بد نیست غم کم میخوریم ، کم نه کم کم می خوریم...
امید که همیشه خوش باشید...

 


یاحق...