در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟

پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند .

رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند !


سلام...
جمعه صبح رفتیم میدان تیر...
جایی که همه شکارچی ها میروند برای تنظیم دوربین تفنگ هایشان...
ابتدا با ShotGun رمینگتن 870 تیراندازی کردیم البته اسلحه ما جهت جواز در انبار اسلحه و مهمات ارتش است و ما با تفنگ جناب مهدی خان ان یار سفر کرده و دور از ما شلیک بسیار کردیم...
از انجایی که دوستان همه گلوله زن اورده بودند از جمله حضرت پدر بعد از اینکه تمام فشنگهای تفنگمان تمام شد به سراغ کالیبر 7/92 حضرت پدر رفتیم تمامی فشنگهایی را که ایشان اورده بودند به اتفاق ایلیا شلیک کردیم...
با تفنگ 308 و تفنگ 06-30 هم به هدف ها تیراندازی کردیم...
روی هم رفته خوب بود خصوصا ان قسمتی که هدفی پیشنهاد شد و قرار شد به نوبت تیراندازی شود و هرکس توانست بزند جایزه بگیرد...
تیرهای اول همه به خطا رفت از جمله تفنگ 270 رمینگتن...
در مرحله دوم اخرین نفر بودیم که شلیک کردیم ولی از جایزه خبری نشد...
دوستان ِ خوب و جدید پیدا کردیم و انرژی مثبت فراوانی اندوخته کردیم...
در عکسی که گذاشتیم از جلو  ShotGunرمینگتن 870 بر روی 7/92 حضرت پدر جلوه گری میکند و بعد از ان 270 و
7/92 یکی از دوستان وجلوتر از همه 308 دوست داشتنی ست که حسابی خوشمان امد از این تفنگ...


این حکایت استالین ما را یاد یک حکایت دیگر میاندازد که یکی از دوستانمان که به مسکو رفته بود تعریف میکرد...
میگفت در مسیر راه اهن سیبری خط راه اهن در یک دشت کاملا صاف ناگهان یک  نیم دور کامل به قطر یک کوه میزند وشما میبینید که قطار به جای مستقیم رفتن دور میزند و بعد از مدتی دوباره در مسیر قرار میگیرد...
وقتی دوست ِ ما سوال کرده بود علت چیدمان اینگونه ی خط راه اهن را گفته بودند اینجا معروف است به شصت استالین...
داستان از این قرار است که در جنگ جهانی دوم استالین دستور میدهد یک خط اهن ساخته شود برای تامین لجستیک نیروهای درگیر با ارتش نازی بعد از مدتی سراغ میگیرد ،می گویند مهندسین در حال نقشه کشی بهترین و کوتاه ترین مسیر هستند
استالین عصبانی به محلی میرود که مهندسن بودند و یک خط کش را بر میدارد و سر خط را میگذارد روی مسکو خط میکشد به سوی نیروها در سیبری خط کش کوتاه بوده ودر نیمه راه خط کش رابر میدارد و بعد از انگشت شصتش که روی نقشه بوده و خط کش را نگه داشته بوده میگذارد و ادامه خط را میکشد و می گوید راه اهن را از این مسیر ریل گذاری کنید...
محلی که خط کش تمام شده و دوباره نقطه اغاز بقیه راه بوده خودکار از روی انگشت شصت ِ استالین رد شده و از انجایی که همه دیکتاتورها انسانهای خوب و دل نازکی هستند مهندسین دلشان نیامده دل ِ جناب ِ استالین را بشکنند...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...

آرزو بعد از بسطام و خرقان به مشهد رفت و زلزله را هم در حرم به خوبی حس کرد و برگشت...
انرژی مثبت به خوبی در زنجیره مشاهده میشود ...
ساعتی پیش داشتیم با بامزی حرف میزدیم این حکایت را نقل کردیم برایش گفتیم شما هم بخوانید...

به کوچه ای وارد میشدم که پیرمردی از ان خارج میشد.
پیرمرد گفت: نرو ، بن بست است...
گوش نکردم و رفتم ...
بن بست بود...
برگشتم ...
به سر کوچه که رسیدم ...
پیر شده بودم...

ادم موفق کسی نیست که همه چیز را تجربه میکند...
کسی ست که از تجربه دیگران استفاده میکند...

برقرار باشید و در راه ...

یاحق...