... خیام ...
چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد
احوال مـــرا عبرت مــردم سازيد
خـاک تـن مـن بـه بـاده آغشته کنيد
وز کـالبدم خشت سر خم سازيد
سلام ...
حکیم عمر خیام مردی بود از تبار افلاک ...
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگه یکی کوزه بر آورد خروش
کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش
از کوزه گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده ام کوزه هر خماری
در کارگه کوزه گری کردم رای
در پایه چرخ دیدم استاد به پای
می کرد سبو کزه را دسته و سر
از کله پادشا و از دست گدا
این کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگاری بودست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که بر گردن یاری بودست
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه یک روزه چه صد ساله شویم
در ده قدح باده که از پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم
در راه ...
ديدم به ســر عــمارتي مـــردي فـــرد
کـو گِل بـه لگد مي زد و خوارش مـي کـرد
وان گِل بــه زبان حال بـــا او مـي گـفت
بس کن که چو من بسي لگد خواهي خَورد
روزي که نهال عمر من کـنده شـود
و اجــزام ز يـکـدگـــر پــراکنده شـود
گـر ساخته شد پياله اي از گِل من
چون پـر بـشود روان مـن زنـده شـود
زان پيش که بر سرت شبيخون آرند
فرماي که تا باده ي گلگون آرند
تو زر نه اي اي غافل نادان که تـو را
در خـــاک نهند و باز بيرون آرنـد
زان پــيش کـه نام تو ز عالم برود
مِي خور که چو مِي به دل رسد غم برود
بگشاي سر زلف بتي بند بـه بند
زان پــيـش کـه بـــند بـندت از هــم بـرود
یاحق ...


بسم اللّه الرحمن الرحیم