...ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است...


ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم
زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم
نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم
حلاج  وشانيم  كه از  دار  نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم
ترسيدن ما هم چو از  بيم   بلا  بود
اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم
ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بر دار  ز  رخ  پرده  كه مشتاق لقاييم
دریاب  دل  شمس  خدا   مفتخر  تبریز
رحم  آر  که  ما   سوخته‌ی   داغ خداییم

"مولانا"




حلاج را که می بردند پای چوبه دار
به خواهرش گفتند بیاید برای وداع.
او هم آمد اما بدون سربند.
مردها ، همه بانگش زدند که
پس حجابت کو؟

و پاسخ داد : من جز منصور مرد دیگری نمی بینم...



سلام...
این آبجی کوچیکه ما تو بلژیک دو تا نذر میکنه ،چند روز پیش به ما گفت که یک مبلغی یورو میخواد بفرسته ایران ولی نمیدونه چطوری...
شروع کردیم به رایزنی تا اینکه یکی از بچه ها که برادرش یک شرکت بازرگانی داره و کارش نقل و انتقال پول و افتتاح حساب بانکی در کشورهای دیگه هست به دادمان رسید و از طریق حساب بانکی در شهر مادرید اسپانیا که متعلق به برادرش بود این پول واریز شد و امروز هم تبدیل به ریال شد و به حساب یکی دیگه از بچه ها که قرار ِ زحمت ادای نذر را بکشه واریز شد ...
نکته ی جالب ِ موضوع اینه که یکی از نذرهای زهرا خانم پیدا کردن یک بچه نیازمند در خرقان هست، و فرشته خانم که زحمت ِ این موضوع را قرار است بکشد درست در ایام ِ وفات حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی میروند خرقان تا این ماموریت را انجام دهند ...
روند رسیدن ِ پول هم جالب بود و همین جا باید تشکر کنیم از آقا مجید و مژده خانم که خیلی کمک کردند ...
حالا جناب شیخ سر این سفره ای که پهن کردند چند نفر را مهمان کرده باشند ، الله اعلم ...
نذر دوم زهرا خانم هم برای بچه های یتیم است که فرشته خانم با وسواس میخواهند به نحو احسن انجام دهند ...
یک سفره ای پهن شده پر از نور ...


در راه ...


یاحق...

... حاجیان باز آمدند ....




حاجیان آمدند با تعظیم                              
شاکر از رحمتِ خدایِ رحیم
جَسته از محنت و بلایِ حجاز                   
رَسته از دوزخ و عذابِ الیم
آمده سویِ مکّه از عرفات                       
زده لبّیکِ عُمره از تنعیم
یافته حجّ و کرده عمره تمام                    
بازگشته به سویِ خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال                
پای کردم برون ز حدِّ گلیم
مر مرا در میانِ قافله بود                        
دوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را «بگو که چون رَستی              
زین سفر کردنِ به رنج و به بیم؟
تا ز تو بازمانده ام جاوید                        
فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدان که کردی حج               
چون تو کس نیست اندرین اقلیم
بازگو تا چگونه داشته ای                      
حرمتِ آن بزرگوار حریم
چون همی خواستی گرفت اِحرام           
چه نیت کردی اندر آن تحریم؟
جمله بر خود حرام کرده بُدی                 
هر چه مادونِ کردگارِ قدیم؟
گفت«نی»گفتمش «زدی لبّیک              
از سرِ علم و از سرِ تعظیم
می شنیدی ندایِ حقّ و جواب              
باز دادی چنانکه داد کلیم؟
 گفت«نی»گفتمش « چو در عرفات         
ایستادیّ و یافتی تقدیم
 عارفِ حق شدیّ و منکرِ خویش             
به تو از معرفت رسید نسیم؟
گفت«نی» گفتمش «چو می گُشتی      
گوسفند از پیِ یسیر و یتیم
قربِ خود دیدی اوّل و کردی                    
قتل و قربانِ نفسِ شومِ لئیم؟
گفت«نی» گفتمش « چو می رفتی        
در حرم همچو اهلِ کهف و رقیم
ایمن از شرِّ نفسِ خود بودی                   
وز غمِ فُرقت و عذابِ جحیم؟
گفت«نی» گفتمش« چو سنگِ جِمار       
همی انداختی به دیوِ رجیم
از خود انداختی برون یکسر                    
همه عادات و فعل هایِ ذمیم؟
گفت«نی» گفتمش چو گشتی تو            
مطّلع بر مقامِ ابراهیم
کردی از صدق و اعتقاد و یقین                 
خویشیِ خویش را به حق تسلیم؟
گفت«نی» گفتمش به وقتِ طواف            
که دویدی به هَروَله چو ظَلیم
از طوافِ همه ملایکتان                           
یاد کردی به گِردِ عرشِ عظیم؟
گفت«نی» گفتمش چو کردی سعی         
از صفا سویِ مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفایِ خود کونین                    
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟
گفت«نی» گفتمش چو گشتی باز           
مانده از هجرِ کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را                     
همچنانی کنون که گشتی رمیم؟
گفت: از این باب هر چه گفتی تو             
من ندانسته ام صحیح وسقیم
گفتم ای دوست پس نکردی حج              
نشدی در مقامِ محو مقیم
رفته‌ای مکّه دیده آمده باز                       
محنتِ بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی پس ازین          
این چنین کن که کردمت تعلیم

"ناصرخسرو قبادیانی"


سلام...

   
ناصر خسرو به استقبال دوستی که از حج برگشته می رود و از او می پرسد تا بداند حج را چگونه به جای آورده است و به چه طریق و با چه نیتی اعمالش را انجام داده است. از احرام و طواف و رمی جمرات و وقوف بر عرفات و قربانی می پرسد. حاجی اما فقط گوش می دهد و سر تکان می دهد که نه. آخر هم ناصر خسرو تاسف می خورد به حالش و می گوید تو فقط رفته ای مکه را دیده ای و آمده ای. رنج سفر را به تن خریده ای و حجی به جای نیاورده ای.

به کعبه گفتم: تو از خاکی منم از خاک
 چرا باید به دور تو بگردم؟
نـدا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم

کعبه ی آمال در درون ماست ...
هم او که عیسی ناصری گفت از نفس به شما نزدیک تر است و جبرییل در وحی آیه ای خواند بر محمد که از رگ گردن به شما نزدیکترم...
گاهی با یک بسم الله الرحمن الرحیم به ملکوت اعلی میشود رفت اگر از دل بر آید ...


ای قوم به حج رفته، کجایید؟کجایید؟
معشوق همین جاست، بیایید! بیایید!
معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورتِ بی صورت معشوق ببینید
هم حاجی و هم کعبه و هم خانه شمایید
صد بار ازین راه بدان خانه برفتید
یک بار ازین خانه بر این بام برآیید
گر قصد شما دیدن آن خانه ی جان است
اول رخ آیینه به صیقل بزدایید
احرام چو بستید،از آن خانه برستید
از خرقه ی ناموس به کلی بدرآیید
آن خانه لطیفست، نشان هاش مگویید
از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید
کو دسته ای از گل؟ اگر آن باغ بدیدید
کو گوهری از جان؟ اگر از بحر جدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
روبند گشایید ز سرپرده ی اسرار
پس خویش بدانید که سلطان،نه گدایید
گنجید نهان گشته در این توده ی پر خاک
چون قرص قمر زابر سیه باز برآیید
سلطان جهان مفخر تبریز نماید
اشکال عجائب که شما روح فزایید
از پرتو رویش دو جهان نور بیابد
تصویر عجائب به چه شیوه بنمایید؟

"مولانا"

وقتی ابوسعید ابوالخیر با مریدانش در راه سفر حج نزد  ابوالحسن خرقاني رفت این شیخ بود كه بوسعيد را از حج بازداشت و گفت:اي بوسعيد چرا چنان نباشي كه كعبه به زيارت تو آيد.
گفت:اين مرتبه تو را سزاوار است.
گفت:با ما امشب خلوت ساز
در موافقت به مسجد بنشستند
كعبه بر زَبَر سر ايشان طواف كرد.
بوسعيد حلقة در"كعبه" گرفت و دعا گفت
و شيخ مي گفت
اعوذبا الله من مكر الله  اعوذبالله من وسواس الشيطان...

در راه ...

یاحق...



طلب و طرب ...


دل دوستانش ساکن نگردد، که سکونت حرام است بر دل ایشان
اندر دنیا مضطرب، اندر حال طلب و اندر عقبی مضطرب، اندر حال طرب
در دنیا به غیبت از حق، سکونت بر ایشان روا نه،
واندر عقبی به حضور حقّ و تجلّی و رؤیت، قرار بر ایشان روا نه
پس دنیا مر ایشان را چون عقبی، و عقبی چون دنیا
از آن که سکونت دل دو چیز تقاضا کند:
یا یافت مقصود، و یا غفلت از مراد
یافت وی اندر عقبی و دنیا روا نه،  تا دل از خفقان محبّت ساکن شود
و غفلت بر دوستان وی حرام، تا دل  از حرکات طلب ساکن شود
و این اصلی قوی است اندر طریقت محقّقان

"کشف المحجوب، هجویری"


موسی را دو سفر بود:
یکی سفر طلب، دیگر سفر طرب
سفر طلب لیلة النار بود
و ذلک فی قوله تعالی: آنس من جانب الطور ناراً (قصص/ 29)
و سفر طرب این بود که :
و لمّا جاء موسی لمیقاتِنا (اعراف/ 143)
موسی آمد از خود بیخود گشته، سَر در سِرّ خود گم کرده،
از جام قدس شراب محبت نوش کرده...

"کشف الاسرار، میبدی"


عبدالله مبارک گفت:
دل دوستان حق هرگز ساکن نشود، یعنی دائماً طالب بوَد.

"تذکرة الاولیا"


اگر داری طرب کن و اگر نداری طلب کن
یار نیک اگر داری طرب کن، و اگر نداری طلب کن.

"رسائل خواجه عبدالله انصاری"


اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی؟
وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی؟

"غزلیات شمس"


طلب ای عاشقان خوش رفتار 
طرب ای نیکوان شیرین کار
زین سپس دست ما و دامن دوست 
بعد از این گوش ما و حلقه‌ی یار
در جهان شاهدیّ و ما فارغ 
در قدح جرعه‌ای و ما هشیار     

"سنایی"


سلام...

در راه ...


یاحق...

...بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت...


شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

سلام...

روز بزرگداشت حضرت حافظ بود امروز ...
سالروز پرواز کودکی سه ساله هم بود ...
کودکی که با بیماری قلبی دست و پنجه نرم کرد و پدر و مادرش همه کاری کردند که بماند، سالها پیش ...
امروز صبح اما اتفاق ِ دیگری هم رقم خورد ،پدر ِ آن کودک رخ در نقاب خاک کشید ...
حاج حسین آسمونی ،هم او که نوزده ماه مرگ را به بازی گرفته بود
امروز دعوت حق را لبیک گفت...
مردی که آسمان را به زمین ترجیح داد و بعد از 19 ماه در کما بودن و در جهان ِ برزخ گشت و گذار زدن
بعد از سالها عاشقی کردن با حضرت دوست ،غزل ِ حافظ را تفسیر کرد برایمان

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

تاوان ِ آدم و آدمها را داد چون که :

هر که در این بزم مقرب تر است ، جام بلا بیشترش میدهند

تا به جایگاهی که از روز ازل مالش بود رسید ...
سبکبار رفت ،خیلی سبکبار ...
اینرا وقتی در غسالخانه توسط آن غسالی که لال بود و با اشاره
میگفت چکار کنیم فهمیدم/دیدم ، چقدر سبکبار رفت بدون ِ ذره ای از نعمات این دنیا ،که گوشت میشود بر تن مان ...
پوستی بر استخوان با روحی که کوله باری پر از نور بر دوش داشت...
روزی بود امروز ، با پایی لنگ که لنگیدنش مشهود بود همراه شدیم
با پدری که پسرانش حق ِ فرزندی را به جا اورده بودند در این چند ماه
با مردی که همسرش دوش به دوش پسرانش لحظه به لحظه در کنارش بود
همراه شدیم از خانه تا غسالخانه تا خانه ی آخری که همه مان روزی در آن خواهیم رفت ...
خدایش بیامرزد و دعایش همراهمان باشد که سخت محتاجیم...

در راه ...

یاحق...




... هواللطیف ...


بدان اي پسر كه تا كسي لطيف طبع نبود، عاشق نشود.
از آنچه عشق از لطافت طبع خيزد.
نبيني كه جوانان بيشتر عاشق شوند از پيران!
از آنكه طبع جوانان  لطيف تر بود تا پيران.
و نيز هيچ غليظ طبع و گران جان عاشق نشود
از آنكه اين علتي است كه خفيف روحان را بيشتر اوفتد.
اما تو جهد كن تا عاشق نشوي كه عاشقي با بلاست
و سرتاسر عاشقي رنج است و درد دل و محنت.

دوستي ديگرست و عاشقي ديگر؛
در دوستي هميشه وقت خوش بود
و در عاشقي دائم اندر محنت بود.

اكنون اي پسر هرچند كه اين حكايت ها "در مذمت عشق"گفتم
اما اگر ترا اتفاق عشق افتد دانم كه بر قول من كار نكني
كه خود گفته ام:

هر آدمي اي كه حي و ناطق باشد
بايد كه چو عذرا و چو وامق باشد
هركاو نه چنين بود منافق باشد
مومن نبود آنكه نه عاشق باشد
هرچند كه من اين دوبيتي گفته ام
اما تو جهد كن تا عاشق نشوي!


"قابوس نامه"



سلام...
راهیست راه ِ عشق که هیچش کناره نیست ...
 قرار ِ برگردان ِ انگلیسی  این پست توسط لائورنت عزیز
که رومئو صدایش میکنیم خوانده شود...
چون این پست تقدیم میشود به او و ژولیت زندگی اش ،آبجی زهرا...
دختری که وقتی نشانه های عشق را دید در چشمان ِ آبی ِ رومئو
نذر کرد بر شیخ خرقان ، تا راهها هموار شود و جناب شیخ هم
مدد کردند و راهها هموار شد و رومئو شد امید رضا و پیوندی آسمانی شکل گرفت...
عاشقی اما در طول تاریخ با دشواری همراه بوده و شیرینی اش دو چندان میشود وقتی در راه سنگها و محنت ها بیشتر و بیشتر شود...
عاشقی کن امید رضای عزیز که دخترک قصه ی تو محرم امسال
نذر دیگری را ادا میکند برای ساقی کربلا ...
میدانیم قدر این زندگی و این عشق را  نیک میدانی ولی عشقبازی با معبود را در دل تازه نگه دار تا آخر دنیا...

لینک برگردان انگلیسی

برقرار باشید و در راه ...

یاحق...

... نظر شما چیه ؟ ...


سلام...

سربازی که توی آینه خودشو شاه میبینه ،
آینده ی یک کشور را میتونه رقم بزنه...

همیشه خوشبختی جلوی ما نیست ،
خیلی وقتها زیر پای ماست ...

میشه وسط ِ سرمای زمستان ،
جایی باشی که از گرماش لذت ببری ...

دیدن ِ بعضی از زیبایی ها گاهی وقتها یکبار بیشتر اتفاق نمی افته ،
پس تا میتونیم لذت ببریم...

گاهی وقتها لذت ِ یک خواب آسوده فقط
تو بغل ِ یک دوست ِ بی غل و غش امکان پذیره ...

آخرش یک روزی میرسه که باید از درس و کار و مقام و خانواده و دوست ،دست برداری ،
از الان فکر کن که یک سری کارها واقعا ارزشش را داشت؟...

درد آدمها را مقاوم تر ، صبورتر ،منطقی تر
و دست گیر تر میکنه ...

اینها اندیشه ی ما درباره این عکسها از پایین به بالا بود ...
شما چی فکر میکنید ؟ ...


در راه ...


یاحق...

... سلامتی ...


به سلامتیه اونیکه بی کسه ولی ناکس نیست.
به سلامتی کسی که چشاش مثل فانوس دریایی نمی چرخه!
به سلامتیه کسی که وقتی خوابه و بهش زنگ می زنی میگه منتظر زنگت بودم و خوب کاری کردی زنگ زدی.
به سلامتیه کسایی که مثل گل آفتابگردونن...


سلام...


در راه ...

یاحق...

...غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده...


ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
دلبری عشوه ده  سرکش خون خوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر وکارش ده
ببرش سوی بیابان و کن و او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده
گمرهش کن که ره راست  نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده
عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده
کو صیادی که همی کرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده
منکر پار شدست او که مرا یاد نماند
ببر انکار ازو و دم اقرارش ده
گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده
گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده
بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده


"دیوان شمس "



سلام...


در راه ...


یاحق...


... رابطه ...


رابطه عاطفی چه واژه‌ی گنگ و محدودی است رابطه…
و چقدر این سوال کلی است که: «آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟»
«رابطه» فقط نشان می‌دهد که تو به کسی «ربط» داری! اما نوع ربط را نشان نمی‌دهد.

بعضی رابطه‌ها مثل قهوه‌اند. هر از چندی، احساس نیاز به آنها می‌کنی و وقتی طعم آنها را چشیدی تا مدت‌ها احساس نیاز در تو می‌میرد. بگذریم از آنها که وقتی هوس قهوه می‌کنند، چند لیوانی قهوه می‌خورند. یکی پس از دیگری اما نه در یک کافه!
بعضی رابطه‌ها مثل سلول انفرادی هستند. راه ورود دارند. اما راه خروج ندارند. وقتی در آن رابطه هستی، باید به دور از تمام دنیا، باشی و زندگی کنی. نمی‌دانی که در آن بیرون، حکومت تغییر کرده یا نه. می‌گویند در سلول انفرادی گاهی حتی به زنده بودن خود هم شک می‌کنی.
بعضی رابطه‌ها مثل یک خانه‌ی شیشه‌ای هستند. همیشه به تو گفته‌اند و خود نیز احساس می‌کنی که آزادانه در دنیا می‌چرخی. نخستین بار که به دیوار خوردی می‌فهمی که زندانی یک خانه‌ی شیشه‌ای هستی.
بعضی رابطه‌ها مثل لباس‌ هستند. کمک می‌کنند تا در میانه‌ی جمع، عریانی خود را پنهان کنی. کمک می‌کنند که تو خود را ثروتمند‌تر، ساده‌تر، چاق‌تر، لاغر‌تر، زیبا‌تر، شاد‌تر، جوان‌تر یا مسن‌تر، از آنچه هستی نشان دهی. لباس وقتی از مهمانی به خانه بازگشت، زود می‌آموزد که جایگاهش در کمد لباس‌هاست، نه تخت…
بعضی رابطه‌ها نیز، مانند هوا هستند. تا هستند دیده نمی‌شوند. اما نخستین لحظه‌ای که نبودند، می‌توانی نیاز به بودنشان را با تک تک سلول‌های تن‌ات لمس کنی.
و تو در بعضی رابطه‌ها…
و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک کفش هستی. به محض آنکه به مقصد رسیدند،‌ در کناره‌ی درب ورودی تنها خواهی ماند و صاحب کفش به تنهایی وارد خانه خواهد شد…
و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک موبایل هستی. احساس می‌کنی که مهمی و همیشه در دستان او. دیر زمانی طول می‌کشد تا بیاموزی که مهم «تو» نبوده‌ای. بلکه «آنهایی» بوده‌اند که اتصال به آنان، از طریق «تو» ایجاد می‌شده.
و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک نیمکت هستی. به مسافر تن‌خسته‌ای که روی تو نشسته دل می‌بندی و می‌گویی: «این بار،‌ او هم به من دل بسته است». و نخستین سرما یا گرما یا باد یا باران، دیر یا زود به تو اثبات می‌کند که «نیکمت» باز هم فریب مسافری دیگر را خورده است…
باقی را می‌گذارم تا شما بنویسید. داستان «بعضی رابطه‌ها…» را و داستان «تو در بعضی رابطه‌ها…»


"منبع"

سلام...

یک پیچیده گی خیلی خاص در رابطه خانواده نوسفر چهارده ساله وجود دارد ...
رابطه چنان درگیرمان کرده که برای اولین بار میخواهیم عقب نشینی کنیم...
میخواهیم یک نفر را میان زمین و آسمان معلق رها کنیم ...
شاید اگر همکاری ِ بهتری بود میشد گذر کرد ...


سایت آقای محمدرضا شعبانعلی را بامزی معرفی کرد ،بخوانیدش...


در راه ...

یاحق...

...ای تهـــــــــــــی دست رفته در بازار  ...


هـر دم از عـــــــــمر می رود نفسی             
چون نگه می کنم نمانده بـسی
ای که پـــــــــنجاه رفت و در خـوابی             
مـــــــــــــگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نـساخت             
کوس رحلت زدند و بار نـــساخت
خواب نوشــــین بامداد  رحـــــــــــیل             
باز دارد پــــــیاده را ز ســـــــــبیل
هر که آمد عــــــــــمارتی نو ساخت             
رفت و منزل به دیـــــگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوســـــــی             
وین عمارت بــسر نبرد کـــــــسی
یــــــــار ناپـایــــــــــــدار دوسـت مدار             
دوســــــــــتی را نــشاید این غدّار
نیک و بد چون همـــــــــی بباید مرد             
خنک آنـــــکس که گوی نیکی برد
برگ عــیشی به گور خویش فرست             
کس نیارد ز پس تو پـــیش فرست
عـــــــــــــــمر برفـست و آفتاب تموز             
اندکی مانده خواجه غرّه هـــــــنوز
ای تهـــــــــــــی دست رفته در بازار             
ترسمت پر نـــــــــــــــیاوری دستار
هر که مزروع خود به خورد بــــــخرید             
وقت خرمـــــــنش خوشه باید چید

"سعدی"


سلام...
امید که در زندگی بتوانیم مثمر ثمر باشیم و طرحی نو براندازیم...


در راه ...

یاحق...

...هست طومار دل من به درازای ابد...



گر رود ديده و عقل و خرد و جان تو مرو
که مرا ديدن تو بهتر از ايشان تو مرو
آفتاب و فلک اندر کنف سايه توست
گر رود اين فلک و اختر تابان تو مرو
اي که درد سخنت صافتر از طبع لطيف
گر رود صفوت اين طبع سخندان تو مرو
اهل ايمان همه در خوف دم خاتمتند
خوفم از رفتن توست اي شه ايمان تو مرو
تو مرو گر بروي جان مرا با خود بر
ور مرا مي نبري با خود از اين خوان تو مرو
با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است
در خزان گر برود رونق بستان تو مرو
هجر خويشم منما هجر تو بس سنگ دل است
اي شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو
کي بود ذره که گويد تو مرو اي خورشيد
کي بود بنده که گويد به تو سلطان تو مرو
ليک تو آب حياتي همه خلقان ماهي
از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو
هست طومار دل من به درازای ابد
برنوشته ز سرش تا سوي پايان تو مرو
گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بيت
که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو



"دیوان شمس"


سلام...


در راه ...


یاحق ...

... شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت ...



ما ز یاران چشم یاری داشتیم         
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد         
حالیا رفتیم و بذری کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود         
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت         
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز         
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد         
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا         
ما محصل بر کسی نگماشتیم


سلام...

در راه ...

یاحق...

... روز مولانا ...


وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم        
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم        
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم        
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو        
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است        
واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت        
گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم        
گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم        
تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم        
محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم        
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم        
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند        
شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن        
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم


"دیوان شمس،مولانا"


محمد بن علی بن ملک‌داد تبریزی، ملقب به شمس‌الدین، یا شمس تبریزی (۵۸۲-۶۴۵ هجری قمری) از صوفیان پارسی‌زبان و مسلمان مشهور سدهٔ هفتم هجری است.



سلام...
روز ِ مولانا که میشود ، نمیشود از شمس ِ پرنده نگفت ...
قلندری که مولانای رومی ، همو که مجلس درس و بحث داشت و
احکام میخواند و بسیار بر شرعیات اهتمام داشت را چنان منقلب ساخت که خداوندگار روم زنده ی دولت عشق گشت و دولتش پاینده شد و جاودانه ماند ...

گر شمس تبريزي كند بر مصحف دل يك نظر
اعراب آن رقصان شده، هم جزم آن پا كوفته

"دیوان شمس"

گفتم: جادوگري! سست بخنديد و گفت:
سحر اثر كي كند؟ ذكر خدا مي‌رود!         

 "ديوان شمس"

در آيد سنگ در گريه، در آيد چرخ در كديه
ز عرش آيد دو صد هديه، چو او درس نظر گويد           

"ديوان شمس"

گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
كو قسم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست

"دیوان شمس"



گر صد هزار شخص تو را ره زند كه نيست
از ره مشو به عشوه، كه آن است آن يكي      

"ديوان شمس"

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق،
از بهر گشاییدن ابواب رسیده
              
"دیوان شمس"

مولانا زمانی که تلمذ عشق کرد در محضر شمس ، راهی نو به سوی نور باز کرد برای هزاران هزار رهروی راه ِ وصال ...
عشق همچون پیری راه را نشان میدهد بر افتادگان از راه ...

پیر عشق توست، نی ریش سپید          
دستگیر صد هزاران نا امید.            

"مثنوی"

بیا! آخر تا چند بیگانه ای
در میان تشویشها و سوداها؟      
 
"فیه مافیه"

و در آخر به پاس ِ بزرگداشت ِ مردی از تبار آسمان که در فیه ما فیه جایگاه و رتبه و مقام ِ انسان را اسطرلاب اسرار خدا میداند و
می گوید اگر انسان خودش را بشناسد و با خود آشنا شود ،راز دو عالم را درمی یابد و عکس ِ رخ ِ یار را در آینه ی دل خود می بیند و محبت در دلش پدیدار میشود و عشق هویدا میگردد ،
آنگاه است که محبوب ِ حق گردد ...
لحظه ای سکوت میکنیم و در سکون ِ واژه ها مدد می طلبیم از پیر عشق...


خدای را بندگانند
که ایشان معشوقند و محبوبند
و حق تعالی طالب ایشان است
و هرچه وظیفۀ عاشقان است او برای ایشان می کند.
       
"فیه مافیه"

در راه ...


یاحق...



...من چرا آمده ام روی زمین؟...



در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر،
خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان،
چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او ...
پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها ...!

من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟      
که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟  
و شما ساخته اید این عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش،  
تا به ما بنمایید،
قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟
هیبتا،    
ما همگی ترسیدیم!         
به خداوندیتان،
تنمان می لرزد ...!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار،
که شما دوزخِ سختی دارید،...
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدیم اگر ما شب و روز،    
زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،      
چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید،   
و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،
حور و پردیس و پری هم دارید...
تازه غلمان هم هست،    
چون تنوع طلبی آزاد است!
من خودم می دانم که شما از سر عدل،
بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است!        
شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات،( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)
داشتم خدمتتان می گفتم،       
قسمتم این بوده،
جنس من مرد شده !  
آمدم من دنیا،   
مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور
و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده،   
که به من گفت: پسر!
مذهبت این باشد! 
راه و رسم و روشت این باشد!
سرنوشتم این بود.
جنگ و تحریم و از این دست نِعَم ...!    
هرچه شد قرعۀ من این آمد!
راستی باز سؤالی دارم،         
بنده را عفو کنید.                         
توی آن قرعه کشی،          
ناظری حاضر بود؟
من جسارت کردم،
آب هم کز سر من بگذشته،
پاسخی نیست      
ولی می گویم:
من شنیدم که کسی این می گفت:
چشم تنها ز خودش بی خبر است. 
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد،
تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد ...!
از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستم آینه را می بینید؟                 
شاید این آینه، معیوب و کج است،
خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!
ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نازیبایی؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند،
که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!
عجبا!   
عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟
می شود دست زِ من برداری؟          
بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم! 
من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟     
که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟
مرحمت فرموده،
همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!
عذر من را بپذیر!       
این امانت بده مخلوق دگر!
می روم تا کپه ام بگذارم. 
صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!
به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده ... !
خوش به حالت که غمی نیست تو را،
نه رئیسی داری،
نه خدایی عاشق،
نه کسی بالا دست!
تو و یک آینۀ بی انصاف!       
کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟
خواب سنگین به سراغم آمد.       
کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،   
از دل خلوت شب، 
از درون خود من.
من خدایت هستم، 
هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،   
هرچه را می بینی،                                                      
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است.   
من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چه را  یا که،که را خلق کنی!
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،      
زِته دل، زِ درون،
خواهشی نا محسوس،
نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود،
زِ برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی،
به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو،
علت خلقِ همه عالم شد.
تو به اعماق وجودت بنِگر،      
زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟
پیِ حس کردن و این تجربه ها .
حس این لحظۀ تو،
علّت بودن توست!
تو فقط لب تر کن،
مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی،
چه وجود و چه عدم،
بهر تو خواهد بود.
در همان لحظۀ آن خواستنت.
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟   
دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا،
خلق و خویش، روشش، میراثش،
همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی.
همه را خلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی،
من شدم عاشق تو.
دست من نیست، 
تورا می خواهم
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شرّ و بی حوصله و بازیگوش،       
مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،        
که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشتۀ عشق شود محکمتر ...!
دیر بازی ست به من سر نزدی!
نگرانت بودم،
تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند،
رمز شب را گفتی:

" من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش!        
مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد ...!

خواب من خواب نبود!      
پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق ...
به خداوند قسم،
من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم به خدا



سلام...


در راه ...


یاحق...


... دعای صبر ...


دعا نکنیم از خطر محفوظ بمانیم،
دعا کنیم، بدون هراسی در دل با خطر در آویزیم.
نخواهیم دردمان تسکین یابد،
دلی بخواهیم که درد را به هیچ بگیرد.
در آوردگاه زندگی در پی متحد نباشیم
به نیروی خویش بسنده کنیم.
هراسان و نگران، برای رهایی ،چشم به دست دیگران نباشیم،
صبری بخواهیم که خود، آزادی خویش را فراچنگ آوریم.


"رابیندرانات تاگور"


سلام...

در راه ...

یاحق...

... اگر تیغ عالـــم بجنبد زجای نبرد رگی گر نخواهد خدای ...


وقتی نیروهای آتش‌نشانی و امداد به صحنه تصادفی رسیدند
که در آن سقوط یک کانتینر ماشینی را کاملاً له کرده بود
همه به دنبال بیرون کشیدن جنازه راننده بودند اما
صدای کمک خواستن زنی همه را متعجب و شگفت زده کرد.


کسانی که در بزرگراه بودند می‌گویند خودرویی در کنار یک تریلی در حال حرکت بود
که ناگهان کانتینر تریلی سقوط می‌کند و ماشین کناری به صورت کامل له می‌شود.
با تماس مردم نیروهای امداد و آتش‌نشانی به این بزرگراه در منطقه جیانگسو چین
می‌رسند اما همه فقط منتظر بیرون آوردن جنازه راننده بودند.
20 دقیقه طول کشید تا نیروهای آتش‌نشانی بتوانند جرثقیل مناسب
برای بلندکردن کانتینر فوق‌العاده سنگین را پیدا کنند.
وقتی کانتینر از روی ماشین له شده کنار گذاشته شد
ناگهان اما همه صدای گریه و فریاد زنی را شنیدند
که درخواست کمک می‌کرد.
راننده‌ به صورت معجزه‌آسایی زنده مانده بود
و بعد از چند ساعت تلاش ماموران آتش‌نشانی توانستند
او را از میان آهن قراضه‌هایی که دیگر شباهتی
به ماشین نداشتند بدون جراحتی بیرون آورند.




سلام...
مهدی هاشمی یک فیلم سال 90 بازی کرده به نام ضد گلوله فیلم کمدی اجتماعی ِ ولی پیامش موضوع پست ماست ...
واقعا بی اذن او برگ از درخت نمی افتد ...
کمی بیشتر بیندیشیم به حکمت هایش ...

در راه ...

یاحق ...



... دریا ، ماهی ، خدا ...

ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند
و چون دریا آرام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند.
تلاطم های زندگی حکمتی از جهان هستی است...
پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه اطرافمان...


سلام...
آخرش آقای شکاری موفق شدند و وسوسه هایشان اثر کرد ...
رفتیم شکار ، یک جایی هم مجبور شدیم پیاده شویم و در دامنه کوه ابتدا تفنگ را عصا کردیم و بعد از آن امیر حسین عصای موسی را آورد برایمان ،روز ِ شکاری ِ خوبی بود ...
از صبح نیت کردیم برای دوستی کبک ببریم ،کائنات هم جوابمان را داد ...
قرار است یک نوسفر ِ چهارده ساله همسفر شود ،رایزنی ها با خانواده اش آغاز شده ،دعایش کنید ...
دیشب یکی از بچه ها زنگ زد و خستگی را از تن مان بیرون کرد ...


در راه ...

یاحق...



... بت ِ نفس ...


مدّتی استاد ابوالقاسم قشیری در صحبت شیخ ابوسعید ابوالخیر بود تا روزی هر دو در بازار نشابور می‌رفتند.
شلغم پخته دیدند نهاده سپید و پاکیزه. نَفسِ هر دو بزرگ را بدان رغبتی افتاد.
شیخ قراضه‌ای بداد و از آن شلغم بستد و بخورد.
استاد ابوالقاسم با خود گفت: من امامِ نشابورم در میانِ بازار شلغم چگونه خورم؟ نخورد و به خانقاه رفت.
چنانک معهود شیخ بوده است، بعد از سفره سماع کردند.
شیخ را حالتی عظیم پیدا آمد.
بر دل استاد ابوالقاسم بگذشت که چندین تحصیل که من کرده‌ام و در راه طریقت رنج‌ها برده
مرا چنین وقتی و حالتی مسلّم نشد.
شیخ سر برآورد و گفت: آن ساعت که من در بازار شلغم می‌خوردم تو بُتِ نفس می‌پرستیدی
و می‌گفتی: من امام نشابورم در بازار چگونه شلغم خورم؟ ندانی که هیچ بت پرست را این وقت وحالت ندهند؟


سلام...

چند روز ِ یکی از بچه ها اصرار داره از طریق کانالهایی ویژه که مرتبط هستند با ایشان مشکل مالی مان را حل کنیم با شرکتی که 25 ماه کار کردیم در آن و کلی خسارت خوردیم و در آخر کلی پول هم داده نشد ،هر چه فکر کردیم جوابمان نه بود ،اما این دوست عزیز که میدانیم میتواند این مشکل را حل کند برایش غیر قابل قبول است ، نه گفتن مان ...
تازه در این بلبشویی که داریم و بحران اقتصادی و هزینه های سرسام آور پزشکی ...
اما جواب مان نه هست و خواهد بود ...
خیلی وقتها کبر و غرور از طرف شیطان حبه میشود به انسان ...
مغرور بودیم که فقط کار کردیم و لذت نبردیم ،این میشود تقاصش...
به قول یکی از پرسنل که میگفت مانند بازرس ژاور در بینوایان کار میکنید مو را از ماست میکشید ولی در اخر میفهمید دولت فاسد است...
راست میگفت اما با ژاور یک تفاوت داشتیم و آن این بود که ژاور دست و پایش را بست و خودش را در رود سن غرق کرد ولی ما وقتی فساد را عینی دیدیم تا آنجا که توانستیم حق و حقوق را برگرداندیم آخریش هم مهندسی جوان بود که بخاطر کبر و غرورِ مدیرعامل همه ی حقوقش را نگرفت اما تمام و کمال پرداختیم بهش ...
حالا همان جوان با در آمدی بسیار بیشتر از آنروزها دیروز تماس گرفته و میگوید همش به شما فکر میکنم و خجالت میکشم بگویم اگر کاری از دستم بر می آید در خدمتم ،همین کافیست برایمان ...
دوست ِ عزیز ِ من نگران ِ مدیرعامل ِ مغرور نباشید که حق ِ دوهزار نفر را خورده و شاید فرار کند و برود ،هیچ جایی نمی رود
به قول ِ خودش ما جن داریم ،قول میدهیم چنان کائنات در پیش ِ چشمانش از عزیزانش انتقام بگیرد و هیچ کاری نتواند بکند همچون پدرش که درس عبرتی شود برای خاندانش ...
ما هم اگر قرار باشد حق مان را بگیرییم ،خودشان می آورند دو دستی تقدیم میکنند ...


در راه ...


یاحق...